#هلاک_و_هستی_پارت_160

از آن شب به بعد، تا یک هفته پونه به گیتی تلفن نزد و به سراغش نرفت و چون خبری از او نشد، با خود حدس زد که چندان مورد مهر و دوستی گیتی نیست، وگرنه حداقل تلفنی به او می زد و جویای حالش می شد.

بر حسب تصادف، آن یک هفته مصادف بود با حمله های عصبی آرش، به طرذی که گیتی مجبور شده بود او را در بیمارستان بستری کند. گهگاه پسر جوان دچار این عارضه می شد و آن قدر فریاد می زد که رنگش به کبودی می گرایید و به لرزه می افتاد. با اینکه چندین بار این اتفاق تکرار شده بود، اما هر دفعه گیتی دست و پایش را گم می کرد و اگر پرستار آرش در خانه نبود، زیر بدن سنگین او له و لورده می شد.

مشکل آرش هر روز بزرگ تر میشد. او می فهمید که ناتوان است و از نظر ظاهری با دیگران فرق دارد. او می فهمید که نه تنها مورد تایید اطرافیان و همسن و سالهایش نیست، بلکه چه بسا مورد تحقیر و تمسخر و یا دلسوزی و محبتهای بیجا قرار می گیرد. درسش خوب بود و ذهنش درشت کار می کرد، اما جسمش روز به روز ناتوان تر و سنگین تر می شد.

در هر حال، پونه نتوانست طاقت بیاورد و بعد از ده روز بی خبری، بدون اطلاع قبلی رهسپار خانه گیتی شد. گیتی از دیدن او چشمهایش برق زد و با خوشرویی گفت:" به به، پونه ! چه کار خوبی کردی اومدی! دلم برات تنگ شده بود!"

پونه نگاه ملامت باری به او کرد و گفت:" آره، دیدم چقدر بهم تلفن کردی و حالمو پرسیدی! راستش با خودم فکر کردم انگار من خودمو به او تحمیل می کنم، چون اگه یا سال هم ازم بی خبر باشی، انگار نه انگار! نه نگرانم می شی و نه می پرسی چه بلایی سرم اومده!"

گیتی لبخندی زد و گفت:" حق با توئه! ازت معذرت میخوام! ولی باور کن این چند روز گذشته مثل جهنم به من گذشته. آرش دوباره ..."

پونه حرف او را قطع کرد وگفت:" گیتی جون بیخود بهانه نیار! خب مگه زوره، دوستم نداری، می خوای سر به تنم نباشه."

گیتی با ناراحتی به سوی او رفت، بغلش کرد و گفت:" الهی بمیرم، پونه ! این چه حرفی یه که می زنی ! تو بهترین دوست من هستی. ازت مذرت می خوام! باور کن گرفتار بودم. تو که می دونی این بچه ها برام وقتی نم ذارن که به زندگی و دوستهام برسم."

romangram.com | @romangram_com