#هلاک_و_هستی_پارت_159
پونه نگاه تحقیر آمیزی به او کرد و پاسخ داد:" بسه! بسه، لازم نیست بین من و گیتی رو به هم بزنی! هرچی گفته خوب کرده، به تو مربوط نیست."
روزبه خنده تمسخر آمیزی کرد و گفت:" حتی اگه بگه تو پیر شدی و دیگه شوهر گیرت نمی آد؟ پشت سرت ادای تورو در بیاره و بگه هیچ مردی رو نمی تونه نگه داره و اصلا جاذبه و زیبایی زنونه نداره؟ تازه من چیزهای دیگه رو که خیلی خصوصی تره و خجالت می کشم به زبون بیارم ، نمی گم. پونه خانوم ، بهتره عاقل باشی و دوست و دشمنت رو بشناسی!"
پونه می خواست حرفی بزند که ناگهان سر و کله مادرش در چهارچوب در نمایان شد و گفت:" ای بابا، پونه! کجایی؟ من و بابات که از گرسنگی مردیم! اومدی درددل کنی یا شام بخوری؟"
روزبه بلافاصله از جا برخواست و با ادب و مهر ، سلام و احوالپرسی کرد و گفت:" واقعا من شرمنده ام!پونه اصلا به من نگفت که شما و چنگیز خان هم تشریف آوردین! بفرمایین! بفرمایین، صفا آوردین! امشب مهمون من هستین! الان دستور میدم براتون بیارن."
پونه آن شب برخلاف اشتهایی که برای شام داشت، به شدت احساس سیری و تشنگی کرد. هنگام غم و افسردگی همیشه این حالت به او دست می داد. روزبه راست می گفت. پونه حرفهای خصوصی و حتی مشکلاتی داشت که فقط با گیتی در میان گذاشته بود. باورش نمی شد که گیتی با آن ظاهر آرام و مهربانش تا این حد دو رو و بدجنس باشد. هر چند به روزبه هم اعتماد نداشت، اما حرفهایش اثر ناخوشایندی بر او گذاشته بود و پونه نمی توانست بی تفاوت از آنها بگذرد.
آن شب هنگام ترک رستوران، روزبه پونه را به کناری کشید و گفت:" پونه ، ازت خواعش می کنم، تمنا دارم مرد و مردونه به من قول بده از ماجرای امشب حرفی به گیتی نزنی! باور کن میتونی مثل یه دوست،یه برادر بزرگ تر روی من حساب کنی. اصلا من با این دختره عوضی هیچ رابطه ای ندارم، به خدا می خواستم یه جوری اونو از سرم واکنم. آخه مگه من احمقم که توی محیط کارم دور این جور چیزا بگردم! من هزار جور امکانات دیگه دارم آخه چرا اینجا؟ در ثانی، من عاشق زنم هستم و هیچ وقت به اون خیانت نکردم و بعد از این هم این کار رو نمی کنم."
پونه با خستگی نگاهی کرد و گفت:" باشه ، بهش چیزی نمی گم! اصلا به من چه بین شما دو تا رو به هم بزنم! گیتی اگه عرضه داشت، تورو با این همه پول و امکانات به امان خدا ول نمی کرد که هر غلطی دلت می خواد، بکنی و فقط به دنبال بچه هاش باشه و اون پسره گنده و لندهورش رو تر و خشک بکنه!" و قبل از اینکه روزبه حرفی بزند، او را ترک کرد و با پدر و مادرش از رستوران بیرون رفتند.
romangram.com | @romangram_com