#هلاک_و_هستی_پارت_158
پونه به جای هر پاسخی پرسید:" گیتی می دونه شغل جدید گرفتی؟ گیتی این دختره رو می شناسه؟"
دختر جوان که رفتار ناپسند پونه به او گران آمده بود، با حالتی قهرآمیز از جایش بلند شد و کیفش را برداشت که اتاق را ترک کند، اما پونه جلوی راهش ایستاد و گفت:" کجا؟ فکر کردی به همین آسونیها می ذارم بری؟ پدرت رو در می آرم! الان زنگ می زنم به کمیته تا بیان اینجا و بپرسن توی این اتاق با یه مرد زن و بچه دار چی کار می کنی؟"
دختر که تا آن زمان آرام بود و حرفی نزده بود، ناگهان برافروخت و گفت:" منو از کمیته می ترسونی؟ مگه من بچه م؟ چی فکر کردی؟ زود باش برو تلفن بزن بیان اینجا، مگه چیکار کردم؟ داشتم با این آقا مشورت می کردم، فهمیدی؟ به تو هم هیچ مربوط نیست!"
روزبه که می ترسید کار به جاهای باریک بکشد، جلو آمد و با صدای آرام تری گفت:" بس کنین، تورو به خدا! تمومش کنین! پونه ازت خواهش می کنم برو بیرون! برو شر درست نکن!" و بعد خطاب به دختر گفت:" شری، تو هم کوتاه بیا! چیزی نگو!"
پونه خنده بلندی کرد و گفت:" شری! چه اسم قشنگی! حالا ببینم این اسم واقعی توئه یا اسم هنری ته؟!"
دختر جوان بدون اینکه حرفی بزند، با حرکت وحشیانه ای پونه را هل داد و عقب راند و با سرعت اتاق را ترک کردو رفت.
روزبه نفس راحتی کشید و پونه که غافلگیر شده بود، با عصبانیت رو به روزبه کرد وگفت:" واقعا خجالت نمی کشی؟ همه رو از سیر تا پیاز برای گیتی تعریف می کنم. با این آشغالها گرم می گیری به زن نازنینت خیانت می کنی؟ خوبه که یه عمر زیر سایه بزرگمهرها زندگی کردی و نون خوردی، وگرنه چه کارها که نمی کردی!"
روزبه سری تکان داد و گفت :" ببین از کی داره دفاع می کنه، از گیتی! از زنی که دائم داره ازت بدگویی می کنه و هزار حرف نامربوط پشت سرت می گه!"
romangram.com | @romangram_com