#هلاک_و_هستی_پارت_157
• کلانتر قرار داشت رفت.
تمام کارکنان او را می شناختند و مانع رفتنش نشدند. پونه طبق عادت قبلی بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد. روزبه که مشغول گفت و گویی خودمانی و دوستانه با دختر جوانی بود، ناگهان از حضور بی موقع پونه ترسید و در حالی که از این حرکت او بسیار عصبانی شده بود، بی اختیار فریاد زد: " تو در زدن بلد نیستی؟ اصلا پونه، چه کسی به تو اجازه داده که هروقت دلت بخواد بیای اینجا و مانع کسب و کار من بشی؟"
پونه که از دیدن دختر ناشناس چشمهایش گرد شده بود، لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت: " اولا، آقا روزبه! بهتره مؤدب باشی و بدونی با کی داری حرف میزنی! در ثانی، این خانم چرا روسریشو از سرش برداشته؟ مگه با تو محرمه؟ و یا نسبت نزدیکی با تو داره؟ ببینم، بیرون از این اتاق هم بی روسری می آد؟ "
دخترک ترسید و زود روسری اش را سرش کرد و روزبه که از شدت عصبانیت به انفجار رسیده بود، گفت: " به تو مربوط نیست! مگه فضولی؟ این خانم دختر یکی از بستگان منه و ما راجع به رشته تحصیلی ش و اینکه به درد چه کاری می خوره صحبت می کردیم."
پونه صدایی از دهانش درآورد و گفت:" به به، خوشم باشه! جناب عالی از کی تا حالا مشاور امور تحصیلی دخترهای جوون شدین که من نمی دونستم! بهتر نیست محل کارت رو از همبرگر فروشی به امور دانشجویی دانشگاه انتقال بدی؟"
روزبه دوباره با صدای بلند گفت:" لطفا برو بیرون!"
romangram.com | @romangram_com