#هلاک_و_هستی_پارت_156

• مدیریت و گرداندن رستوران می توانست نیمی از درامد را بردارد،و در غیر این صورت فرهاد بزرگمهر می توانست به راحتی او را اخراج کند و شخص دیگری را حتی با حقوق و مزایای کمتری استخدام کند.

اما روزبه به قول معروف پشتش قرص بود . ***** بزرگی داشت.روزبه می دانست که همسرش عاشق اوست و به خاطر عشقی که به او دارد هرگز اجازه نمی دهد هیچشخصی،حتی پدرش،باعث ناراحتی و نگرانی او شود تکیه گاه بزرگی مثل گیتی به روزبه اجازه می داد که آزادانه هرطور که دلش می خواهد رستوران را اداره کند و از درامد سرشاری که نصیبش می شد به هر نحو که می خواست استفاده کند.

روزبه به خوبی می دانست که گیتی نیازی به پول و حقوق او ندارد،به خاطر همین هنوز یکی دو سالی از راه اندازی رستوران نگذشته بود که ماشینش را عوض کرد و هرروز با یک لباس و کت و شلوار نو و مد روز در محل کارش حاضر میشد.او از جوانی عاشق لباسهای مارک دار و مد روز بود و هر وقت پولی دستش می امد،آن را صرف خرید کفش و لباس و کیف می کرد.و هنوز بعد از چندین سال از ازدواجش و سپری کردن سالهای جوانی،عادتش را ترک نکرده بود و همچنان در پی آرایش و پیرایش خود بود.

با وجود این،زندگی داخلی گیتی و بچه هایش از آرامش و گرمی دیگری برخورددار شده بود.اول آنکه،روزبه صبح مجبور بود از خانه بیرون برود و به کارهایش رسیدگی کند و گاهی شبها تا دیروقت نمی توانست به خانه بیاید و به خاطر اینکه دست وبالش باز شده بود و درامد خوبی داشت،طبیعتا خوش خلق و خوش رفتار شده بود و در خانه مهربان و خوب بود.گاهی هم تعطیلات را در خانه می ماند و با بچه ها و همسرش اوقات فراغت خود را سپری می کرد.با اینکه اوضاع جنگ و نابسامانیهای دیگر بر کشور سایه انداخته بود،کسب و کار روزبه خوب بود و او یکی از معدود آدمهایی بود که برخلاف دیگران،وضع مالی اش بهتر شده بود.

یکی از مشتریان پر و پا قرص ساندویچهای او پونه بود.پونه حداقل هفته ای یک روز سر و کله اش پیدا می شد و همیشه با تعدادی از دوستانش بهآنجا می رفت.او بی معطلی به سراغ او می رفت.او بدون معطلی به سراغ روزبه می رفت و دقایقی با او به حرف می نشست.روزبه از آمدن او چندان دل خوشی نداشت.هر چند نمی دانست که برملا شدن راز محبوبه و آپارتمانش به خاطر پونه بوده است،اما او را موی دماغ خود احساس می کرد و هرگز نظر خوبی به او نداشت.

پونه با وجودی که خوب می فهمید که روزبه از دیدارش خوشحال و راضی نیست،عمدا به سراغش می رفت و سر و گوشی آب می داد و بعد نزد دوستانش بر می گشت.معمولا مدت غذاخوردن آنها هم طول می کشید و انگار قصد رفتن نداشتند.پونه طوری رفتار می کرد که انگار منت بزرگی بر سر روزبه گذاشته که به طور مرتب به محل کارش می رود و غذا سفارش می دهد.به طور کلی،پونه از آزدن و ناراحتی او لذت می برد.و در زیر ظاهر آرام و دوستانه اش،یکی از دشمنان سرسخت او محسوب می شد.همیشه با طعنه و کنایه با او حرف می زد.دلش می خواست عناوین مختلف حرفی بزند و یاحرکتی انجام دهد که او را ناراحت کند.در حضور گیتی هم هیچ ابایی نداشتند که سر به سر هم بگذارند و یک درگیری لفظی به وجود آورند.گیتی همیشه رل میانجی را بازی می کرد و در هراس بود مبادا آن دو به طور جدی از همدیگر برنجند و قهر کنند.

معمولا هر دفعه که پونه به رستوران می رفت دو سه روز بعد و یا هفته ای دیگر به آنجا سر می زد،اما برحسب تصادف و یا از روی عمد دو روز پشت سر هم آنجا رفت.بار دوم همراه پدر و مادرش بود که برای خوردن شام راهی رستوران شدند.در بین راه،پونه مرتب از همبرگرهای آنجا تعریف می کرد و می گفت که حتی از برگرهای امریکایی هم بهتر و خوشمزه تر است و کیفیت بالایی دارد.

به محض رسیدن به رستوران،ماهرو و چنگیز به طرف میزی که نزدیک به پنجرۀ بزرگ رو به خیابان بود،رفتند و هنوز روی صندلیها ننشسته بودند که پونه گفت:«تا شما جا بگیرین،من می رم سری به روزبه بزنم!سفارش غذا هم می دم و می آم.»و بدون کوچک ترین معطلی به طرف دفتر کار روزبه که پشت

romangram.com | @romangram_com