#هلاک_و_هستی_پارت_155


پونه با پشیمانی سر جایش نشست و حرفی نزد.پس از ساعتی شام خورده و شاد و شنگول با گیتی و بچه ها خداحافظی کرده و رفت.بعد از آن، موضوع به دست فراموشی سپرده شد.اما گیتی نتوانست آن را از یاد ببرد.نه رفتار خشن و بی ادبانه ی پونه را بلکه موقعیت روزبه و محل کارش تا مدتها ذهن او را به خود مشغول داشته بود و چون تکیه گاه و پناهی جز پدرش نداشت ،به ناچار در کمال خجالت و شرمندگی دوباره موضوع را با او در میان گذاشت.

فرهاد این بار موضوع را خیلی جدی نگرفت.در موقعیت کنونی و فضای بعد از انقلاب،بعید می دید که روزبه دوباره دست به کارهای آن چنانی بزند.به همین خاط آن را به بعد موکول کرد.هم پایش درد میکرد،و هم به خاطر پیری و کهولت کمتر از خانه بیرون می رفت. با وجود این،برای سرکشی و رسیدگی به رستوران به هر زحمتی بود هفته ای دو یا سه بار سری به آنجا می زد و ساعتی را با روزبه سپری میکرد و برمی گشت. البته روزبه هم از آمدن او با خبر بود و میدانست که پدر زنش روی برنامه ی مرتبی که دارد چه روزها و چه ساعاتی نزد او می آید و به حساب و کتاب می نشیند.

احساس بدی که مدتها بود به فرهاد دست داده بود و هرگز راجع به آن با گیتی صحبت نکرده بود، کم و کسری در حساب و هزینه و درآمد رستوران بود، نه چیز دیگر، فرهاد بزرگمهر دوست نداشت به خاطر چندین هزار تومان کم یا زیاد، به روزبه حرفی بزند و یا خدایی نکرده اختلافی به وجود آورد. او زیرک تر از آن بودکه روزبه فکر میکرد که بتواند سر پدر زنش کلاه بگذارد و او مطلع نشود.چیزهایی از این طرف و آن طرف شنیده بود، غیر از آن چون خودش اهل حساب و کتاب بود به خوبی درک می کرد که اعداد و ارقام دریافتی،آن نیست که روزبه می گوید و ادعا دارد.

تا مدتی چیزی به روی خودش نمی آورد.دلش نمی خواست که خودش به آن محل برود و بنشیند و شاهد دریافت مواد غذایی و حساب و کتابهای دیگر باشد.بنابراین تصمیم گرفت به کمک یکی از کارکنان آنجا که به سفارش یکی از دوستان فرهاد،روزبه او را به کار گمارده بود سر از ته و توی قضیه درآورد.کار جالبی نبود.فرهاد از اینکه یک مرد جوان را به جاسوسی وا دارد ناراحت بود، اما می دانست که چاره ی دیگری ندارد.اما کار بیهوده ای بود.زیرا آوردن مواد غذایی و مقدار و هزینه ی آنها چیزی نبود که کارکنان آنجا شاهد باشند و سر از کار کارفرمایشان در آورند.تنها چیزی که فرهاد دستگیرش شد این بود که باز سر و گوش داماد می جنبد و به گیتی خیانت میکند.

دیگر چاره ای نداشت.با وجود پا درد و بی حوصلگی تصمیم گرفت مدتی هر روز به رستوران برود و موی دماغ دامادش شود.هر چند نتوانست هیچ مدرکی دال بر خیانت او به دست آورد.اما توانست بفهمد که مبلغی را که دامادش بدون اطلاع او بالا می کشد و نوش جان می کند، بیش از آنچه هست که او تصورش را می کرده است.

وقتی موضوع را با او درمیان گذاشت.روزبه در کمال پرویی خندید و گفت:«والله،آقای بزرگمهر! از قدم شما بوده که این یه ماهه این همه فروش داشتیم!» فرهاد نگاهی به او کرد و حرفی نزد، اما روزبه فهمید که بی گدار به آب زده و حضور یک ماهه ی پدر زنش بی جهت نبوده است.می دانست باید بیشتر مراقب اوضاع باشد.قراردادی که با بزرگمهر امضا کرده بود،مبنی بر این بود که او هیچ پول و سرمایه ای در این کار به شراکت نگذاشته و فقط در صورت اجرای




romangram.com | @romangram_com