#هلاک_و_هستی_پارت_154

پونه خنده ای کرد و گفت :« من می دونم که دفترش کجاس و چی کار می کنه ، فقط خواستم بهت گوشزد کنم که همیشه هم توی دفتر کارش تنها نیست. دورش پر از دختر و زنه ، حواست باشه. بعد نگی که پونه یه چیزهایی می دونست و به من نگفت! »

گیتی دوباره زبانش خشک شد و راه تنفسش گرفت. به خاطر آورد آخرین باری که پونه ، روزبه را دیده و به او گفته بود ، چقدر ناراحت شده بود ، اما اتفاقی هم رخ نداده بود ، در غیر این صورت پدرش به او می گفت. این بار هم پونه دچار افکار واهی شده و باز می خواهد او را عصبی و نگران کند. بنابراین به اجبار لبخندی زد و گفت :« باشه ، گهگاهی بهش سر می زنم تا مچش رو بگیرم! »

پونه ناگهان برافروخت و فریاد زد :« فکر می کنی دروغ می گم که با خنده و مسخره می خوای منو از سر باز کنی؟ یا اینکه فکر کردی می خوام بین تو و اون شوهر هوسبازت رو به هم بزنم ، هان؟ »

گیتی خشکش زد. تا آن روز چنین رفتاری از پونه ندیده بود. البته شاهد از کوره در رفتنها و عصبانیتهای او شده بود ، اما هیچ گاه طرف مقابلش گیتی نبود. و حالا تعجب می کرد که چرا پونه این گونه سر او فریاد می زد و بد و بیراه می گفت. گیتی با ناراحتی گفت :« من به هیچ وجه قصد مسخره کردن تورو نداشتم! آخه ، پونه جون __ »

پونه اجازه نداد که او حرفش را تمام کند و گفت :« بله! جناب عالی حق دارین منو مسخره کنین! شما گیتی خانم بزرگمهر ، هم صاحب شوهر و بچه هستین ، و هم برای خودتون خونه و کاشانه جدا و شیک دارین. حالا اگه هرازگاهی شوهرت هم سر و گوشش بجنبه و بره سراغ خوشگذرونی ، جهنم ، بره! شما چشمهاتون رو می بندین و حرفی نمی زنین. اما گیتی ، بهتره بدونی من یکی این طوری نیستم. من اگه می خواستم از این جور شوهرها داشته باشم تا به حال صد بار ازدواج کرده بودم. من نمی تونم شوهرم هر غلطی کرد از ترس طلاق و تنهایی ، حرفی نزنم و کوتاه بیام. »



• گیتی لال شده بود و نمیدانست چه به او بگویید.پونه با عصبانیت کیفش را برداشت تا خانه را ترک کند که ناگهان در اتاق آرش باز شد و خودش را به پونه رساند و گفت : «خاله پونه،نرو!تو دیگه منو تنها نذار.آخه...آخه تو که منو دوست داشتی؟نرو،نرو! با مامانم آشتی کن.»

ناگهان انگار آب سردی بر سر و روی پونه پاشیده شد.از آن حالت خشم و غضب پایین آمد و اشک و ندامت چشمهایش را پر کرد.گیتی که تحت تاثیر حرک پسرش واقع واقی شده بود نیز به گریه افتاد و گفت :« پونه، به خدا تو دیوونه ای که سر هیچ و پوچ این همه داد و قال راه می اندازی.بشین،بیا بشین و این قدر دل این بچه رو خون نکن!»

romangram.com | @romangram_com