#هلاک_و_هستی_پارت_153


وحتی یکبار مشت آنچنان بر آینه کوفته بود که آینه شکسته بود و دستش زخمی شده بود.برخلاف تبعیضی که بین خودش و خواهرش میدید، او را دوست داشت و عاشقانه پرستشش میکرد. با ماندانا مهربان و صمیمی بود و هرچه او میگفت گوش میکرد و انجام میداد.دقایق شیرین زندگی اش همه با ماندانا سپری می شد. دخترک هم او را دوست داشت و خواهرانه و مادرانه دست نوازش بر سرش می کشید.

آنچه گیتی را رنج می داد این بود که هرچه آرش بزرگ تر می شد ، مشکل حرکتی و راه رفتنش بیشتر می شد. پونه همچنان در کنار گیتی شاهد رشد و بزرگی بچه ها بود. او یک بار دیگر نامزد کرده و به هم زده بود. سالهای آخر سی سالگی را می گذراند و هنوز نتوانسته بود مرد ایده آل زندگی اش را پیدا کند. هنوز ناامید نشده بود و گهگاه با شروین تماس می گرفت و یا کارت و نامه برایش می فرستاد. از اینکه او هم هنوز ازدواج نکرده بود ، خوشحال بود و آن را نور امیدی برای آینده ای نامعلوم می دید.

انقلاب در زندگی او چندان تأثیری نگذارده بود. مثل گذشته برنامه های خودش را دنبال می کرد ، با این تفاوت که همه جا با روپوش و روسری ظاهر می شد. وقتی چشمش به ماندانا می افتاد ، در دل آرزو می کرد که ای کاش دختری مثل او نصیبش شود. اما هرچه زمان می گذشت و سنش بالا می رفت ، این آرزو کمرنگ تر و دورتر می شد و به آرزویی محال تبدیل می گشت. با وجودی که دو سه سالی از گیتی کوچک تر بود ، وقتی خودش را با او مقایسه می کرد ، احساس پیری و زشتی می کرد و در دل به طراوت و زیبایی او حسد می ورزید. تمام دوستانش ازدواج کرده و صاحب بچه شده بودند. مادرش ماهرو علت تنهایی و بی همدمی او را خودخواهی و خودپسندی بیش از حدش می دانست و هرچه او را نصیحت می کرد ، اثری نمی بخشید.

یک روز که به دیدار گیتی آمده بود ، به او گفت :« ببینم ، تو اصلاً هیچ وقت به شوهرت سر می زنی ببینی چی کار می کنه؟ »

گیتی با خوشحالی گفت :« آره ، راستش چند بار با بچه ها و یا مامان رفتم اونجا ، سرش خیلی شلوغه! »

پونه گفت :« من چند بار بهش سر زدم ، اما ندیدمش! »

گیتی گفت :« آخه اون پشت کانتر نمی ایسته که ساندویچ بفروشه ، دفتر کارش پشت اونجا قرار داره و گاهی که لازم باشه سری بهشون می زنه و می آد بیرون و برمی گرده. »


romangram.com | @romangram_com