#هلاک_و_هستی_پارت_152
سرانجام بعد از چندین ماه تلاش و دوندگی، فرهاد توانست مجوز کار بگیرد و با روزبه شریک شود.آنها رستوران بزرگی دایر کردند که در آن غذاهای فوری مثل ساندویچ و پیتزا و همبرگر و غیره تهیه میشد.زمین ،سرمایه،خرید وسایل و غیره همه را فرهاد پرداخت کرده بود و روزبه با خوشحالی راضی شده بود آنجا را بگرداند و نصف درآمد را به فرهاد و نیمی را خودش بردارد.
کار رستوران آنقدر روزبه را مشغول کرد که کمتر در خانه پیدایش میشد.به خصوص بعد از شش هفت ماه، آنقدر سرش شلوغ شد که تصمیم گرفت بر تعداد میز و صندلی ها بیفزاید و از فضای خالی حداکثر استفاده را ببرد.فرهاد من به طور مرتب به آنجا سرکشی میکرد و از پیشرفت کار بسیار راضی بود.تعداد کارکنان به دوبرار رسیده بود و شب ها به خصوص شب های تعتیل واقعا جای سوزن انداختن نبود.
آرش عاشق ساندویچ های رستوران پدرش بود اما ترجیح میداد به آنجا نرود و تنها به خوردن آنها در خانه بسنده کند.چون یک بار که به همراه ماندانا و مادرش به آنجا رفته بود پدرش طوری رفتار کرد که انگار او را نمبشناسد،اما ماندانا را بغل کرد و بوسید و از او پرسید که چه برای او بیاورد.پسر جوان خوب میدانست که نه تنها مورد تایید پدرش نیست مورد نفرت و انزجار او ست و پدرش خجالت میکشد که او را به عنوان پسرش به همه معرفی کند.
دقایق طولانی جلئ آینه می استاد و به خودش نگاه میکرد و بعد از سکوت طولانی باصدای بلند میگفت: تو زشتی!من از تو بدم میاد!ماندانا خوشگله. تو زشت و چاقی و و هیچ کس جز ماندانا تو رو دوست نداره.خدا تو رو زشت کرده تو تقصیری نداری. اما همه از تو بدشون میاد.منم از تو بدم میاد!برو گم شو!برو گم شو!
romangram.com | @romangram_com