#هلاک_و_هستی_پارت_150
روزبه با جدیت گفت : آره اون هم امکان پذیره ! من گرین کارت دارم و مثل آب خوردن می تونم برم. بهت قول می دم که ترتیب رفتن تو و بچه ها رو هم بدم.
این کار فقط پول می خواد پول ! اگه پول هنگفتی توی دست و بالم بود در عرض یه ماه تمام برنامه رو پیاده می کردم نظرت چیه ؟
گیتی که حوصله اش سر رفته بود پاسخ داد : روزبه تو رو به خدا بس کن !
میدونی که این حرفها اصلا امکان پذیر نیست . من و تو هم مثل تموم مردم دیگه صبر می کنیم تا ببینیم چی میشه
روزبه با عصبانیت گفت : اما من مثل مردم دیگه نیستم چرا نمی فهمی ؟
گیتی سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت. ترجیح داد به هیچ وجه به این بحث ادامه ندهد.
خودش هم ترسیده بود اما نمی توانست پدر و مادرش را رها کند و برود. از طرفی می ترسید روزبه تمام پول خانه و پیزهای دیگر را به آب و آتش بزند و از بین ببرد. بیش از هر چیز دلش برای بچه هایش شور می زد و نگران آینده آنها بود
سرانجام چندین ماه بعد از صحبتها و پیشنهادهای روزبه در یک روز سرد زمستانی انقلاب به وقوع پیوست و روزبه که تا آن زمان به هر دری زده بود تا
romangram.com | @romangram_com