#هلاک_و_هستی_پارت_148

بنابراین به نصیحت پدرش گوش داد و آنچه را که او برایش اورده بود جایی پنهان کرد که به وقل معروف به عقل جن هم نمی رسید.

هنوز چند ماهی از این موضوع نگذشته بود که اعتصابات و گردهمایی های مردمی و دانشجویی شکل جدی و تازه ای به خود گرفت . گیتی کاملا در جریان وقایعی که در کشورش رخ می داد قرار گرفته بود. روزبه هم مانند پدرزنش نگران بود و هیچ دل خوشی از اوضاع جدید مملکتی نداشت . وضعیت شرکتی که در آن کار می کرد تق و لق شده بود و او به شدت نگران کار آینده اش بود. سالها بود که آنجا کار می کرد و حقوق نسبتا خوبی می گرفت. از آنجا که انگلیسی می دانست و به تمام زد و بندهای شرکت با کمپانیهای خارجی اشنا شده بود توانسته بود جا پای خود را محکم کند و با وجود اینکه کارمند مرتبی نبود و و غیبتهای مکرر می کرد ، روسای شرکت به وجودش نیاز داشتند و به هر ترتیب بود با او می ساختند.

روزبه می دانست اگر شرکت ورچیده شود و یا نتواند دیگر با کشورهای خارجی معامله ای انجام بدهد کارش به بن بست خواهد کشید. بنابراین یک شب بعد از اینکه تمام حساب و کتابهای خود را کرده بود به همسرش گفت :

گیتی جون میدونی که اوضاع خیلی خرابه و اگه انقلاب بشه خدا می دونه چی به سرمون بیاد!

گیتی با حیرت نگاهش کرد و گفت : فکر نکنم که چیزی به سرمون بیاد فقط ممکنه تا مدتی از نظر اقتصادی توی مضیقه باشیم !

روزبه لبخند تلخی زد و گفت : ای بابا تو معلومه هیچی از اونچه در انتظار ماست نمی دونی ! تو اصلا نمیدونی که چه بلایی سر همه ما می آد!

گیتی که اخبار روزنامه ها را میخواند و به رادیو و تلویزیون توجه داشت ، پاسخ داد : تو دیگه داری خیلی سخت می گیری. ما هم مثل بقیه مردم ! فکر نکنم قرار باشه که تمام مردمو به صف بکشن و ازشون بازجویی کنن ما که کاری نکردیم.

روزبه که عصبی شده بود گفت : واقعا گیتی متاسفم که هیچی نمیدونی ! اول از همه می رن سراغ بابات و تمام زمینها و املاکش رو ضبط می کنن و بعد توبت یکی یکی شماها می رسه. البته برادرهای محترمت هم به محض احساس خطر هرچی داشتن فروختن و خودشون رو به اون ور اب رسوندن می مونه من و تو و این دو تا بچه بی گناه !

romangram.com | @romangram_com