#هلاک_و_هستی_پارت_147


• همراه خود به همه جا ببرد و به همه معرفی کند . او دائم در حال مقایسه ماندانا و آرش بود و گیتی به شدت از این عمل نفرت داشت . هرگاه که روزبه لب به تعریف ماندانا می گشود و او را با آرش مقایسه می کرد تمام بدن گیتی از هراس می لرزید که مبادا آرش حرفهای پدرش را بشنود . با وجود تمام تذکراتی که گیتی به شوهرش داده بود و با وجود این که در این مورد بارها و بارها دوستانه و یا از روی خشم و عصبانیت با او صحبت کرده بود هیچ اثری روی روزبه نداشت و او بی محابا هر وقت دلش می خواست آرش را می کوبید و سرزنش می کرد و دخترش را می ستود و او را نمونه ای از انسان های باهوش و کم نظیر به همه معرفی می کرد.

با وجود تلاشی که گییت برای پنهان کردن حرفها و نظرهای شوهرش به خرج می داد آرش همه را می شنید و بیش از پیش گوشه گیر و منزوی می شد . او می دانست و می فهمید که از هم سن و سال های خود چیزی کم ندارد. خودش از قامت بلند و هیکل درشتش مطلع بود و از تمامی وجودش نفرت داشت. از خودش بدش می آمد. از آینه فراری بود. از معاشرت با دوستان و بچه های همسن و سالش پرهیز می کرد . از زمانی که یادش می آمد مورد تمسخر بچه ها واقع شده بود. به مدارسی که آنها می رفتند ، نمی رفت و از این لحاظ خوشحال بود زیرا تنها مکانی که دوست داشت و در آنجا احساس آراشم می کرد مدرسه ی خودش بود

مربی اش که زن جوانی بود مثل مادرش با او رفتار می کرد. در نگاهش تحقیر و تمسخر و یا دلسوزی و افسوس به چشم نمی خورد. بچه های دیگر هم کمابیش مانند خودش بودند. با وجودی که ذهن و هوشش خوب کار می کرد و قدرت یادگیری اش خوب بود دستهایش مهارت کار کردن نداشت و هنوز که هنوز بود موقع راه رفتن اشکال داشت و پاهایش به هم میپیچید و به زمین می خورد

مدتها بود که از وسایل مخصوصی استفاده می کرد که آن را به کمر و پاهای او می بستند و به کمک آن بهتر می توانست راه برود و کنترل بدن سنگین خود را داشته باشد.

گیتی دیگر به وضعیت موحود زندگی اش عادت کرده بود. دلخوشی بزرگ زندگی او هم دخترش ماندانا بود ، اما برخلاف روزبه او هیچ تفاوتی بین دو فرزندش نمی گذاشت و با هر دوی آنها رفتاری یکسان و همانند داشت.

زمزمه هایی از اوضاع کشور و تغییر حکومت به گوشش می رسید که زیاد توجه ای به آنها نداشت. تا اینکه یک روز پدرش سراسیمه به خانه او آمد و به گیتی هشدار داد که بسیار مواظب خودش و بچه ها باشد. در ضمن ،او را روشن ساخت که انقلاب بزرگی در حال به وقع پیوستن است و امکان دارد تا تغییر کلی و جا به جایی قدرت ، تا مدتی امنیت و آرامش کشور دستخوش طوفان های مهیب شود. در ضمن ، مقدار قابل توجه ای از جواهرات قدیمی منظر را همراه با عتیقه های کوچک و بزرگی که در خانه داشت و بسیار گران قیمت و ارزشمند بود به گیتی سپرد و حتی به او گفت آنها را در جایی پنهان کند و به روز به هم حرفی نزند.

فرهاد از آینده ای تیره و نابسامان سخن می گفت که گیتی را به هراس انداخت زیرا او نمی توانست تصور کند که تا آن حد وضع زندگی اش تغییر کند. از اینده بچه هایش به وحشت افتاده بود و چون هیچ اعتماد و اطمینانی به روزبه نداشت و نمی توانست او را تکیه گاه و حامی خوبی بداند احساس تنهایی و خلا می کرد


romangram.com | @romangram_com