#هلاک_و_هستی_پارت_146

گیتی سراپای پسرش را برانداز کرد و گفت

-آرش جون این لباس برات تنگ و کوچیک شده بهتر دیگه اونو نپوشی تو که لباس زیاد داری

آرش بدون کوچکترین اعتراضی به اتاقش رفت در را بست روزبه با تمسخر با صدای ارامی به همسرش گفت

-غصه نخور عزیزم اون هر چی بپوش براش تنگ و کوچیکه

گیتی هیچ پاسخی نداد تجربه ثابت کرده بود که هر چه کمتر به طعنه ها و کنایه های همسرش بی اعتنا باشد بهتر است پسرشان پانزده ساله شده بود ظاهر ناخوشایندی داشت هم دوران بلوغ را می گذارند و هم مثل سابق جثه ای چاق و سنگین داشت و اشتهای سیری ناپذیری داشت

دخترش ماندانا برخلاف او ظریف و زیبا بود شیرینی خاصی در رفتار و گفتارش مشاهده می شد که بی اختیار همه را به خود جلب می کرد در کلاس چهارم ابتدایی درس می خواند و شاگرد ممتاز و با هوشی محسوب می شد ماندانا عشق و بزرگ روز و به تنها موجودی بود که می توانست او را وادار به هر کاری و تصمیمی بکند

روزبه هر چه آرش را نادیده می گرفت و نسبت به او بی تفاوت بود در عرض بیشتر از جانش ماندانا را دوست داشت و مهر پدری اش نسبت به او روز به روز بیشتر و بیشتر می شد به وجود دخترش افتخار می کرد دوست داشت او را



romangram.com | @romangram_com