#هلاک_و_هستی_پارت_145
بیش از دو ماه برای این برنامه کار کرد و زحمت کشید گاهی تا نیمه شب بیدار ماند روی اهنگهایش کار م کرد ان قدر کار می کرد هنگامی که ناگهان تاریکی شب و یا سپیدی سحر را میدید به شگفت می امد که چگونه وقتش سپری شده بود خوشحال بود از اینکه تنهایی اش را حس نکرده دقایق طولانی جلوی عکس صحرا می ایستاد و نگاهش می کرد هر چند یاد و خاطره اش غم افزا بود و دیدن چهره جوان و چشمهای پر امیدش اتش به دل سعید می زد اما دیگر داغ نبودن او بر دلش رنگ باخته بود
چیزی که بیش از هر موضوع دیگری سعید را می سوزاند این بود که صحرا از خانواده فقیری بود و هزاران ارزو برآورده نشده داشت که نتوانسته به انها برسد
فصل 9
romangram.com | @romangram_com