#هلاک_و_هستی_پارت_143


ارام ارام صحرا بی حرکت و بدون جنب و جوش در بستر می افتاد و حرفی نمی زد آرامشی ناگهانی به وجودش بازگشت بود دکتر اظهار داشت غده ای که در مغزش رشد کرده به تدریج او را به کما می برد در روزهای اخر زندگی اش که نه حرکتی داشت نه می توانست حرفی بزند نگاهش تسلیم و گلایه امیز بر چهره سعید دوخته میشد او را می سوزاند

یک روز صبح که سعید مشغول انجام کارهایش بود به او خبر دادند که همسرش فوت کرده است ان روز بعداظهر سعید قصد داشت مثل تمام روزهای گذشته به ملاقات او برود به محض شنیدن این خبر نفس بلندی کشید و با گریه رو به هم کارش گفت

-آقای همایونی همسرم مرد راحت شد اون همه درد و رنج خلاص شد

گریه اش شدت گرفت و به زاری و سوگ تبدیل شد

با مرگ صحرا به راحتی نمی توانست در منزل بخوابد یا بماند بستر هنوز نامرتب بود بوی دارو و پماد ضد درد در فضای اتاقش به مشام می رسید لباس ها و لوازم شخصی اش همه جا پراکنده بود

بعد از انجام مراسم سوگواری خواهرهای صحرا به خانه آمدند و تمام وسایل او را جمع کردند و بردند تنها عکس هایی به در و دیوار باقی ماندند سعید دوباره تنها شد این بار دیگر هیچ کس نبود که جایگزین صحرا کند بعد از تراب دلش به مادرش خوش بود بعدا ز فوت او هم صحرا را داشت اما بعد از رفتن صحرا نمی دانست دل به کسی ببند وجودش را وحشتی پنهانی فرا گرفته بود می ترسید تقدیر ش طوری رقم خورده باشد که تمام دلبستگی ها نابود شوند و از بین بروند

بر پیشانی اش مهر تنهایی خورده بود حتی هنگامی که بچه بود پدر و مادرش زنده بودند تنها بود حالا هم تنها شده بود تنها دلخوشی زندگی اش نواختن ساز بود اگر ان را بلد نبود بدون شک از پا افتاده بود


romangram.com | @romangram_com