#هلاک_و_هستی_پارت_142
صحرا ظاهرا قبول کرد اما تردید داشت هر بار که بعد از تزریق مواد شیمیایی به خانه بر می گشت با رنگ پریده و لبهای کبود در بستر می افتاد و هذیانی می گفت تب می کرد تا می خواست نفس بکشد سه هفته بعد فرا می رسید
لاغری بیش از حد و تیره و زرد شدن پوستش انگار موجودی دیگری از او ساخته بود بد خلف شده بود به محض دیدن سعید با نیش و سخنان کنایه امیز رنجش می داد تهمتهای ناروا به او می زد و او را متهم به خیانت می کرد واکنش سعید فقط سکوت بود روزهای اول از حرکات او حیران بود اما به تدریج با آرامشی با او برخود می کرد
خانه اش به جهنمی سیاه تبدیل شده بود صحرا حتی جلوی دوستان هم به او توهین می کرد اندک در برابر رفتار اطرافیان هم برایش ناگوار شد صحرا به خوبی می فهمید که همه او را بیماری لاعلاج می دانند که به زودی خواهد مرد به همین خاطر در تمام حرفها و حرکات او کوچکترین واکنشی نشان نمیدهند برای همین تصمیم گرفت که هیچ کس را به خانه راه ندهد دیگر از ان همه چهره ای مهربان خسته شده نبود به سعید می گفت
که از اول مرا دوست نداشتی به خاطر تنهایی ات با من ازدواج کردی سعید را متهم می کرد که هنوز به یاد عشق اولیه زندگی ا ش است و چه بسا با او رابطه دارد او را می بیند
سعید از شنیدن این حرفها دیوانه میشد در دل پشیمان بود و که بی جهت احساسی را که سالها در سینه اش خفه کرده و بروز نداده بود برای همسرش بازگو کرده بود گاهی به سعید پیله میکرد که بگو او کیست ..نامش چیست . سعید در مواقع حاد بیماری او و زمانی که از درد بهخود می پیچید و هر آنچه بد و بیراه بود بر زبان می اورد ناچار بود در خانه بماند و او را دلداری دهد برایش غذا و آب میوه برد و یا برای رفتن حمام و دستشویی کمکش کند
یک سال بعد از پیدایش بیماری بعد از عمل جراحی و شیمی درمانی دوباره دردهای وحشتناک و سرگیجه های پی در پی او را کاملا بستری کرد به دستور دکتر او را به بیمارستان بردند و بستری اش کردند این طور سعید راحت تر بود و حداقل می توانست شبها به خانه برود و تا صبح راحت بخوابد پرستاری تمام وقت برای صحرا گرفته بود که به هیچ وجه مورد تایید همسرش نبود
romangram.com | @romangram_com