#هلاک_و_هستی_پارت_141


دکتر به او پیشنهاد کرده بود که بهتر است به اتاق بیمار برد و منتظر بماند سعید اطاعت کرد بعد از یک ساعت صحرا را مدهوش و بی حال به اتاق آوردند سعید او را تا ان روز بیمار ندیده بود چندین لوله و سوزن از دهان و بینی و دست او آویزان بود دیدن پلاستیک های پی در پی حاوی سرمهای مختلف برایش عجیب و باور نکردنی بود چیزی نمانده بود که حالش به هم بخورد و به زمین بخورد دستش را به دیوار گرفت و روی صندلی نشست و سرش را میان دستها گرفت و چشمهایش را بست

به هر ترتیب بود دو سه روز تاب اورد و با در دست داشتن نتیجه آزمایش صحرا که غده را بدخیم تشخیص داده بودند همراه همسرش راهی خانه شد روزهای سیاه زندگی اش آغاز شد هنوز حال صحرا خوب نشده بود می بایستی شیمی درمانی او را شروع کنند بیماری اش یک سو ظاهر ناخوشایند ش بیشتر او را عذاب می داد حال انکه سعید تنها چیزی را که نمی دید سر بی مو و چار قدی که صحرا ان را به سر می بست و سخت مراقب بود مبادا کنار برود و سرش دیده شود

دوستان و آشنایان وقتی خبردار شدند لحظه ای انها را تنها نگذاشتند سعید اعتراف می کرد اگر انها نبودند که به خانه و زندگی اش برسند زندگی اش از هم می پاشید و اوضاع نابسامان دیوانه اش می کرد هر روز کلی از خانم ها با دخترهای جوانی که در هنرستان بودند به سراغشان می رفتند و پرستاری و یا نظافت و خرید و آشپزی زا انجام می داد هیچ روزی خانه سعید بدون حضور یک و یا دو نفری از انها نبود خودش نمی د است که چقدر دوست دارد

بعد از شش ماه حال صحرا بهتر شد و شیمی درمانی به پایان رسید و از کمی اشتهای غذا پیدا کرد و سعید امید داشت که او بتواند هر چه زودتر قوای از دست رفته اش را به دست اورد امیدوار بود که او به زندگی عادی اش ادامه دهد به شدت تحت نظر دکتر بود و بدون اجازه او آب هم نمی خورد ان قدر ادامه زندگی اش برایش مهم بود که فکر و یاد داشتن فرزند را به دست فراموشی سپرده بود با خودش عهد کرد در صورت سلامتی در پیشرفت هنرش کوشا باشد

هنوز چند ماهی از بهبودی ظاهری اش نگذشته بود که علائم و اثار بیماری مرموز و سیاهش از نقاط دیگر بدیدنش نمودار شد . غده ها مانند گیاهان انگل ریشه دوانده و به گردن و شانه اش رسوخ کردند سرایت بیماری عجیب و حیرت اور بود موهای مشکی و پر پشت سرش تازه رشد کرده و خودی نشان داده بودند دکتر دوباره تجویز عمل جراحی دیگری را کرد با این واقعیت که ان هم تنها مردن او را به تعویق می انداخت

صحرا زیر بار عمل نرفت و هر چه سعید به او اصرار کرد اثری نبخشید پزشک صحرا در یک جلسه مشاوره به او گفت که نباید امیدش را از دست بدهد و چه بسا در مدت درمان او برای همیشه نجات یابد اما صحرا دیگر توان تحمل عمل و بی هوشی و شیمی درمانی را نداشت او نمی توانست دل به وا هیات بدهد در نهایت هم پذیرای مرگ باشد

دکتر بیش از ان اصرار نکرد اما صحرا را وادار کرد به یک دوره شیمی درمانی دیگر تن دهد سعید به دروغ به همسرش گفت که با یک دوره دیگر او بهبود خواهد یافت


romangram.com | @romangram_com