#هلاک_و_هستی_پارت_140
-سعید ازت خواهش می کنم برو و دیگه هم نیا نمیخوام هیچ کس به خصوص تو منو ببینی
سعید لبخندی زد و با لحن مهربانی گفت
-صحرا بچه نشو تو زن من هستی من تورو دوست دارم نگرانت هستم من تورو فقط به خاطر چند تار مو دوست ندارم وجود تو روح تو سلامتی تو برام مهمه نه چیز دیگه
اما صحرا زیر بار نرفت و با داد و فریاد و گریه او را از اتاق بیرون کرد
فردا صبح زود که راهی اتاق عمل شد سعید در برابرش ظاهر شد و او را با روسری سفید که به سرش بسته بود مشاهد کرد وقتی که صحرا به اتاق عمل بردند خلوتی پیدا کرد و تا می توانست اشک ریخت دلش برای صحرا می سوخت
از جایش بلند شد و در حیاط بیمارستان شروع به قدم زدن کرد سعی کرد بر ناامیدی ها و افکار پریشان غالب اید و ان ها را دور بریزد راه می رفت و زیر لب نجوا می کرد که خوشبخت است و همسرش صحیح و سالم از زیر عمل بیرون میاید صحرا جوان بود و نیرومند امید به زندگی حتما او را نجات می داد او می تواند همانند بقیه زندگی کند میتواند کودکی را به فرزندی قبول کنند و تا اخر عمر بدون هیچ کم و کاستی به زندگی شیرین و پربار خود ادامه دهند
نگاهی به ساعتش انداخت و با عجله به درون بیمارستان رفت و پشت در اتاق عمل روی نیمکت به انتظار نشست . بعد از دقایقی دکتر معالج صحرا بیرون امد و به سعید گفت که عمل موفق امیز بوده و نمونه را برای تشخیص به آزمایشگاه فرستاده اند سعید دلش می خواست سوال کند که نظر خود دکتر چیست اما ترسید ترجیح داد صبر کند تا جواب قطعی را از آزمایشگاه دریافت کند باید ساعتی منتظر می مان تا صحرا به هوش بیاید و او را به اتاقش انتقال دهند
به پشت پنجره رفت پیشانی اش را به شیشه تکیه داد و چشم به چمن های سبز دوخت دلش می خواست از محیط بیمارستان فرار کند و به گوشه دنجی پناه ببرد و ساز بزند احساس کرد توانایی تحمل بار و فشار این مسئولیت را ندارد نمی توانست صحرا را با ان حال خسته نگاه کند نمی توانست هر روز به بیمارستان بیاید و حرفهای امید بخش بزند نمی دانست چه کند
romangram.com | @romangram_com