#هلاک_و_هستی_پارت_139
سعدی سری تکان داد و گفت: « البته! البته, عزیزم! این چه حرفیه که می زنی! اگه روحیه تو از دست بدی, همه چیز رو باختی، می فهمی؟ باید با امید و دید مثبت به بیماری ت و نتیجه عمل فکر کنی.»
صحرا با چشمان ارزومند گفت: « اگه حالم خوب بشه، اگه غده خوش خیم باشه و زود به حال اولم برگردم، قول می دم دیگه غصه نخورم. دیگه شکایت از هیچی نکنم. دیگه از خداوند به خاطر نداشتن بچه گلایه و شکوه نکنم. آه سعید! دعا کن برام! دعا کن زود حالم خوب بشه و به خونه مون برگردم!»
سعید با گرمی و صمیمیت دست او را در دست گرفت و با کلمات امیدبخش دلداری اش داد. گفته هایی که خودش هم اعتقاد و ایمانی به آن نداشت. تمام وجودش را غم و حرمان فرا گرفته بود و از اینکه همسر جوانش این گونه مبتلا و در بند بیماری شده بودف رنج می برد.
با بدنی لرزان و دستهای سرد و بی حرکت با همسرش وارد بیمارستان شد. اتاق او از قبل آماده شده بود. بعد از یک شب بستری شدن، و فراهم آوردن مقدمات عمل، فردای آن روز عمل جراحی انجام می شد. مسئله ای که صحرا به شدت می آزرد و رنج می داد، این بود که می بایستی تمام گیسوان سیاه و مواجش را به دست تیغ بدهد و سرش را از ته بتراشد. دلش نمی خواست هیچ کس و هیچ کس او را بدون مو و با سر تراشیده ببیند.
وقتی که پرستار برای تراشیدن موهایش به اتاق آمد، صحرا رو به شوهرش
• کرد و گفت
romangram.com | @romangram_com