#هلاک_و_هستی_پارت_138
دکتر پرسید: « درد هم دارین؟ منظورم اینه که گفتین توی سرتون دردهای شدیدی احساس می کنین؟»
صحرا با سر جواب مثبت داد و دکتر گفت: « پس بهتره هرچه زودتر به دکتر مغز و اعصا مراجعه کنین. شاید دچار میگرن شدین! بعضی میگرنهای حاد همراه با تهوع و درد شدید و سرگیجه س!»
صحرا بدون اینکه حرفی بزند, مطب را ترک کرد. دیگر برایش مهم نبود که چه مرضی دارد. مهم این بود که او حامله نیست و به زودی دارای فرزندی نخواهد شد. همین.
اگر درد نداشت بدون شک به دنبال درمان نمی رفت. اما هرچه می گذشت، دردها شدیدتر و طاقت فرساتر می شد و حتی چندین بار حالتهای بی هوشی به او دست داد. به طوری که به شدت باعث نگرانی سعید شد و او با کمک دوستانی که داشت از یک دکتر معروف و سرشناس وقت گرفت و همراه صحرا نزد او رفت.
بعد از چندین آزمایش و عکسبرداری و اسکن، دکتر وجود غده ای را در طرف چپ سر او تشخیص داد. هرچه بود باید با یک عمل جراحی آن را بیرون می آورد، وگرنه باعث از کار افتادن قسمتی از مغز و در نهایت مرگ او می شد. قرار عمل را برای سه روز بعد گذاشتند و هنگامی که از مطب بیرون آمدند و سوار اتومبیل شدند، هرکدام روح سرگردانی بودند که نمی دانستند چه بگویند و چه بکنند. سعید پیشنهاد کرد شام را بیرون بخورند. صحرا موافقت کرد. شاید این اخرین شامی بود که می توانست با شوهرش صرف کند. شاید بعد از عمل، اگر نمی مرد، فلج شود و یا نتواند حرف بزند و سخن بگوید.
سعید حال بهتری از او نداشت. چقدر زندگی اش آرام و ساده می گذشت و او بی خبر بود. بی خبر از آن همه آسایش و آرامشی که داشت و نمی دانست چقدر راحت آن را از دست می دهد. چرا فکر کرده بود که همیشه و مستمر با راحتی و بدون دردسر زندگی خواهد کرد؟ چرا فکر می کرد زمانه دیگر با او سر جنگ و ستیز ندارد و بعد از این روی خوشبختی و رفاه را خواهد دید؟
حالا که دستش به دهان می رسید و دغدغه نان و جا نداشت، تقدیر ساز دیگری برایش کوک کرده بود. سازی که با تمام مهارتش نمی توانست آن را بنوازد و به سامان برساند. نمی دانست از که و چه انتقام بگیرد! نمی دانست تلافی این بدشانسی و سیه بختی اش را سر چه کسی درآورد!
صحرا تمام مدت سه روز را اشک ریخت و گریه کرد تا راهی بیمارستان شد. صبح زود همراه سعید خانه اش را ترک کرد و رفت. هنگامی که از در بیرون می آمد به سعید گفت: « فکر می کنی من بتونم دوباره روی دو پای خودم به این خونه بیام؟!»
romangram.com | @romangram_com