#هلاک_و_هستی_پارت_137
صحرا دیگر حرفی نزد و با خودش فکر می کرد اگر تنها با یک آزمایش نتیجه معلوم می شود, ژس این همه آزمایشهای خون و غیره برای چیست.
چاره ای نبود. فردا صبح زود, بدون خوردن صبحانه به آزمایشگاه رفت. با وجودی که فکر می کرد زودتر از همه به آنجا رفته, صف طویلی را در برابرش دید.
بعد از ساعتی نوبت به او رسید. جواب آزمایش ادرار را همان روز عصر دریافت می کرد, اما جواب بقیه چند روز بعد حاضر می شد. آزمایش اولیه منفی بود اما دکتر به او گفته بود که بعضی اوقات جواب تست حاملگی را آزمایش ادرار به تنهایی نشان نمی دهد و باید تا ژاسخ نهایی آزمایش خون صبر کند.
باز هم ناامید نشد و با انتظاری طاقت فرسا ژنج روز دیگر هم صبر کرد و منتظر شد. در طول این مدت حالش بدتر و وخیم تر شده بود. سرگیجه و حالت تهوع لحظه ای او را رها نمی کرد و کم کم احساس درد شدیدی در گوشه ای از سرش او را به شدت آزار می داد.
آخرین روز به محض دریافت ژاسخ, به مطب دکتر رفت و به انتظار نشست. حال خوشی نداشت. آن قدر نبات داغ و عرق نعنا خورده بود که از هرچه شیرینی بود حالش به هم می خورد. در مورد ناراحتی اش با احدی صحبت نکرده بود. نه مادر سالم و سرژایی داشت که کمکش کند و نه آن قدر با خواهرهایش صمیمی و نزدیک بود که دردش را با آنها درمیان بگذارد. کم کم داشت از حال و هوای مادر شدن می افتاد. حالتی از یاس و نومیدی و درد و رنج به شدت عذابش می داد.
بالاخره نوبتش فرا رسید و نزد دکتر رفت. او با دقت جواب آزمایشها را بررسی کرد و گفت: « شما حامله نیستین که هیچ، بهتره به یه پزشک داخلی و متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنین. من دلیلی برای سرگیجه و حالت تهوع شما نمی بینم!»
دنیا در برابر چشمان صحرا سیاه شد. برای لحظه ای قدرت سخن گفتن نداشت.
romangram.com | @romangram_com