#هلاک_و_هستی_پارت_136

عجله داشت. حتی یک روز هم نمی توانست صبر کند. حاضر شئ دو روز بعد بین مریضها بنشیند و هر وقت که مناسب بود منشی دکتر او را به داخل مطب بفرستد. خودش را آماده کرده بود که چند ساعت انتظار بکشد. همین طور هم شد. تقریبا آخرین نفری بود که دکتر او را پذیرا شد.

او را معاینه کرد و برایش آزمایشهای لازم را نوشت و در پایان متذکر شد: « فکر نمی کنم شما حامله باشین! تا نتیجه ی آزمایشها مشخص نشه، نمی شه قطعی نظر داد.»

صحرا کمی احساس نومیدی کرد اما اجازه نداد که این احساس باعث شود همه چیز را از دست رفته بداند. تنها بود و وقتی به خانه رسید، سعید را در انتظار خود دید. او با اشتیاق پرسید: « خب، چی شد؟»

صحرا شانه ای بالا انداخت و گفت: « هیچی، یه عالمه آزمایش داده اما همون آزمایش اول که قراره فردا برم، نتیجه رو مشخص می کنه. در ضمن، دکتر گفت:

ـ فکر نکنم حامله باشی!»

سعید اخم کرد و گفت: « چه حرفها؟ مگه خداست که بدون هرگونه ازمایشی نظر می ده؟ فکرش رو نکن. بهت قول می دم که فردا با خبرهای خوب به خونه بیای.»

صحرا دیگر حرفی نزد و با عجله به آشژزخانه رفت تا شام شوهرش را آماده کند. هنگام شام رو به سعید کرد و گفت: « سعید می شه فردا با من به آزمایشگاه بیای؟ آخه تنهایی می ترسم برم.»

سعید خندید و گفت: « مگه تو بچه ای که بترسی! صحرا, بس کن تو رو به خدا! می دونی که خیلی کار دارم. نمی تونم باهات بیام. فردا خودت برو بعد هم نتیجه رو به من بگو!»

romangram.com | @romangram_com