#هلاک_و_هستی_پارت_135
بعد از گفتن این جمله صورتش را به طرف پنجره هواپیما برگرداند و همانطور که به ابرها خیره شده بود اشکهایش را پاک کرد . اما بعد از آن سفر هر دو تا مدتی با آرامش بیشتر و درگیریهای کمتر زندگی خود را سپری کردند .
هنوز چند ماهی از سفرشان نگذشته بود که صحرا احساس کرد گاهی سرگیجه دارد که همراه با حالت تهوعی شدید است . بعد از اینکه چند بار دچار این حالت شد ، با وحشت موضوع را به شوهرش گفت . سعید به محض شنیدن این خبر خنده اش گرفت و گفت : « فکر نمیکنی زود قضاوت کردی و در مورد بارداری ات دچار اشتباه شدی ؟ »
صحرا چشمهایش برق زد و گفت : « راست میگی سعید ؟ یعنی ... من ... من مادر شدم ؟ »
سعید با خوشرویی گفت : « من که دکتر نیستم ولی خب شواهد این طور نشون میده ! بهتره زودتر به یه دکتر خوب بری و وقت بگیری و آزمایش بدی . »
صحرا بلافاصله گفت : « اما من ... آخه ... راستش فکر نکنم ... »
• سعید اجازه نداد که او اماهای دیگر بیاورد و گفت: « تو رو به خدا صحرا، بس کن! ازت خواهش می کنم اولین کاری که می کنی این باشه که از دکتر وقت بگیری، همین.»
صحرا دیگر حرفی نزد. لبخند شیرینی به صورت جوان و زیبایش، شادابی خاصی بخشیده بود. هرچند حال مزاجی خوبی نداشت، اما حاضر بود همه را تحمل کند به شرطی که صاحب فرزندی شود.
romangram.com | @romangram_com