#هلاک_و_هستی_پارت_134

وقتی سوار تاکسی شدند که به سوی هتل بروند صحرا بی مقدمه گفت : « سعید من تصمیم دارم تا اینجا هستیم هر روز برم زیارت ! در ضمن منم همراه تو به خونه خواهرانت میام . »

سعید لبخندی زد و خوشحال شد اما هیچ حرفی برای گفتن . دلش میخواست آن آرامشی که وجودش را در برگرفته تا ابد حفظ گردد و آن را از دست ندهد .

برای هر دویشان سفر خوبی بود . دو نفری به دیدار خواهرها رفتند و همراه هم راهی قبرستان شدند و برای تراب و آسیه فاتحه خواندند .

حمیرا کمک مالی سعید را قبول کرد ولی خواهر کوچکترش حمیده با خشونت و بی مهری آن را نپذیرفت و رد کرد . این کار باعث رنجش سعید شد . حمیده از بی مهری سعید گلایه داشت و به او گفت که تنها مهر و محبت او را میخواهد نه پولش را .

هر چه بود سعید با دنیایی خاطره و دگرگونی مشهد را ترک گفت . وقتی هواپیما به پرواز درآمد رو به صحرا کرد و گفت : « امیدوارم بهت خوش گذشته باشه و از اون همه زیارت و گریه کردن آرامش پیدا کرده باشی ! »

صحرا به او نگاه کرد و لبخند تلخی زد و سرش را بلند کرد . چشمهای صحرا اشک آلود بود . سعید گفت : « باید خوشحال باشی ! چرا گریه میکنی ؟ »

صحرا به تلخی پاسخ داد : « آره خوشحالم ! چون جوابمو از امام رضا گرفتم ! »

سعید با تعجب نگاهش کرد و صحرا ادامه داد : « سعید من بچه دار نمیشم میفهمی ؟ خودش بهم گفت . به طور حتم صلاح من در اینه که هیچ وقت بچه دار نشم ! »

romangram.com | @romangram_com