#هلاک_و_هستی_پارت_133


تاان زمان با چنین صحنه ای روبرو نشده بود . زیارت کنندگان بسان طلبکارانی بودند که بی برو برگرد حاجت خود را از امام رضا میخواستند در چهره هایشان از مرد و زن ، آنچنان عزو راسخ و اراده آهنینی بود که انگار میدانستند به طور حتم به مراد خود میرسند . هیچ رحم و ترحمی در میان نبود .هر کس به طرف ضریح یورش میبرد و حق خود میدانست که دستش را به آن ساحت مقدس برساند .

صحرا که در دقایق اول مبهوت و مردد در میان جمعیت به این طرف و ان طرف کشدیه میشد ، ناگهان نیروی عجیبی در خود احساس کرد . فهمید اگر بخواهد گوشه ای بایستد هرگز به ضریح نمیرسد . دیگر به فکر این نبود که سعید را گم کند و یا از او دور بماند . دیگر فکر نکرد که در میان جمعیت آسیب خواهد دید . با تمام قوا و قدرتی که تا آن لحظه در خود سراغ نداشت جمعیت را شکافت و بعد از تلاش و سعی بسیار توانست نوک انگشتانش را به ضریح برساند . احساس کرد که صورتش از اشک خیس شده است و او هم هزاران هزار اشخاصی دیگری که به آنجا هجوم آورده بودند اشک ریزان و دعا گویان به ضریح چسبیده و تمام بدنش از شدت هیجان و شادی میلرزد . انگشتهایش را به پنجره های کوچک ضریح قلاب کرد و با تمام نیرو خود را به جلو کشاند پیشانی اش را به آن چسباند و با صدای بلند گریه کرد .

ناگهان خود را تنها دید دیگر از ان همه فشار و هیاهو و گریه و التماس خبری نبود . احساس خنکی لذت بخشی تمام وجودش را فرا گرفت . با فراغ بال و آسایشی خاطر انچه را میخواست بیان کرد و از آن ضریح مقدس تنها حاجت خود را طلب کرد . سبک شد و به طور شگفت انگیزی راه برگشتش را باز و خلوت دید .

همانطور که راه میرفت و با خودش زمزمه میکرد در میان آن جمعیت کثیر سعید را دید که گوشه ای ایستاده و سرش را به دیوار تکیه داده است . اما چشم به ضریح دارد و زیر لب دعا میکند . او متوجه صحرا نبود . او بر خلاف دیگران هیچ نیازی نداشت که خودش را به زور به ضریح برساند ایمان داشت و میدانست که بالهای بخشندگی و شفا تنها به ضریح نچسبید و تا وسعتهای دور همه را به زیر بال و پر خود دارد .

سعید به دوران کودکی اش برگشته بود به همان دوران که دست در دست تراب و یا همراه با آسیه به حرم می آمد و گوشه ای مینشست و به بازی مشغول مشد . نمیدانست چه احساسی پیدا میکرد و یا این احساس از چه چیز سرچشمه میگرفت که وقتی به حرم می آمد شاد و رها بود و گویی به پرواز در می آمد در آن لحظه همان حال و هوا به او دست داده بود تمام خاطرات بد و تلخ از ذهنش پاک شد و تمام کینه ها و عقهده هایش قلب حساس و رنجیده اش را تهی کردند و رفتند . آرامشی به وجودش بازگشت که تا آن روز مانند ان را در خاطر نداشت .

باغ آغ بابا و بچه هایش و خاطره آن همه زحمت و نوکری پدرش را از ذهن زدود و آن فشار کار و رنج در زیر آفتاب سوزان تابستان دیگر قلبش را به درد نیاورد و وجودش را نیازرد . ناگهان گذشته برایش پوچ و بی اهمیت جلوه کرد و آینده ای روشن و درخشان بسان دشت سربزی در برابرش فرش گسترد و او را به خود خواند . خوشبخت بود . چه چیز کم داشت ؟ چرا با دیدن موجودی که باعث لنگیدن و تحقیرش شده بود باید تا این حد از خود بیخود شود و زندگی اش را دستخوش پریشانی و حرمان کند ؟

توبه کرد . از ته دل از تمام خطاها و ناشکریهایش توبه کرد و آرام و رها چشم گشود . به محض باز کردن چشمهایش صحرا را روبروی خود دید که از شدت گریه چشمهایش سرخ و متورم شده بود . شانه به شانه یکدیگر راه افتادند .


romangram.com | @romangram_com