#هلاک_و_هستی_پارت_132
صحرا کمی شرمنده شد و گفت : « منو ببخش سعید ! میدونی که اعصابم ناراحته . حق با توئه ! خیلی احتیاج دارم که به اونجا برم و زیارت کنم . »
سعید گفت : « میریم هتل ! اصلا هم نمیگم تو اومدی ، فقط یه روز میرم دیدنشون . »
صحرا موافقت کرد . سعید از ته دل از بی مهری و بی تفاوتی صحرا نسبت به خانواده اش رنج میبرد . اما از سوی دیگر به او حق میداد چون خودش هم درست همین رفتار را در مقابل خواهرها و مادر او داشت . از زمان ازدواجش با صحرا که چندین سال میگذشت ، فقط در مواقع ضروری به دیدار مادر زنش رفته بود که خواهرهای او را هم ملاقات کرده بود . در غیر این صورت ، شاید هرگز چشمش به خواهر زنها و بچه ها و شوهرهای آنها نمی افتاد چون هرگز پا به خانه شان نگذاشته بود .
هر طور بود ، دو سه روز مرخصی جور کرد و همراه صحرا به سوی مشهد پرواز کرد . تراب و آسیه در عمرشان هرگز سوار هواپیما نشدند . اما او به فکر مسافرت به خارج و ترتیب یک کنسرت در آنجا بود . چه غلطها ! اگر آغ بابا زنده بود ، از تعجب شاخ در می آورد . و اگر بچه ها و نوه هایش این خبر را بشنوند ، بدون شک باور نخواهند کرد و یا با دیده تحقیر و بی مهری به او نگاه خواهند کرد و طبق عادت خانوادگی اشن هزاران بد و بیراه پشت سرش خواهند بست .
هنوز نمیدانست آن قدر مشهور و سرشناس شده که نام و آوازه اش به مشهد هم رسیده یا نه . خواهرهایش که حرفی نمیزدند . هر چند مدت درازی بود که از آنها خبری نداشت اما با خودش فکر میکرد اگر شهرتی به هم زده بود حتما یکی از اقوام و یا فامیل به گوش او میرساند . در هر حال ، هر چه بود به شدت از دیدن هر آشنا و دوستی بیزار بود . حتی هنگامی که در هواپیما نشسته بود و به سوی مشهد میرفت ناگهان پشیمانی تمام وجودش را فرا گرفت که چرا تن به این سفر داده است .
در فرودگاه مشهد به زمین نشستند و به هتل رفتند . هوای مشهد مثل همیشه برایش آشنا و دلگیر بود . چرا دوست داشت خودش را آزار بدهد ؟ چرا به این سفر آمده بود ؟ مگر غیر از فقر و محرومیت چیز دیگری در این شهر دیده بود که باز سر از پا نشناخته به آنجا پناه برده بود ؟
در هر حال ، باید سری به حمیده و حمیرا میزد و به خاطر آن همه بی خبری و بی مهری کمی از آنها دل جویی میکرد . هر چند حوصله دیدن قیافه طلبکار و تمسخر آمیز شوهرهای آنها را نداشت . وقتی به انجا میرفت و بچه های خواهرش با خوشحالی دورش را میگرفتند و دایی جون دایی جون میکردند خجالت میکشید . چه دایی ای ؟ او که سال تا سال آنها را نمی دید و با اینکه شاهد فقر و تنگدستی آنها بود ، به طور مرتب چیزی برای انها نمی فرستاد و دردی را از دردهای بیشمارشان کم نمیکرد .
روز اول همراه صحرا به حرم رفتند . صحرا بار اول بود که به مشهد آمده و حرم را زیارت میکرد . شنیده بود که تعداد بی شماری از مردان و زنان از آقا حاجت گرفته اند و بسیاری از بیماران بی درمان شفا یافته اند . کورسویی از امید در دلش روشن شده بود . اما وقتی که به حرم رسید و سیل عظیم زنهایی را دید که اشک ریزان و ضجه کنان به طرف ضریح هجوم میبرند و به هر ترتیبی میخواستند خود را به آن برسانند ، کورسوی امیدش به شعله های سوزان سرکشی تبدیل شد که تمام وجودش را در بر گرفت و بدون هیچگونه شک و تردید احساس که مرادش را خواهد گرفت .
romangram.com | @romangram_com