#هلاک_و_هستی_پارت_131
صحرا با ناراحتی گفت : « نه نه خوبم ! چطور مگه ؟ »
صحرا با ناراحتی گفت : « چقدر بهت بگم سیگار نکش ! اصلا این سیگار لعنتی رنگ و روی تو رو سیاه و کبود کرده ، حالا هی بکش ! »
سعید نگاه ناموفقی به او انداخت و جوابش را نداد . حوصله غرولندهای همسرش را نداشت . گاهی فکر میکرد انگار او و صحرا خیلی زود پیر شده اند چون صحرا درست مثل خانمهای مسن به شوهرش غر میزد و ایراد میگرفت و او هم مثل مردهای مسن و سن و سال دار بی اعتنا به او ، هر کار دلش میخواست انجام میداد .
صحرا هنوز موفق نشده بود صاحب بچه ای شود . دکترها به این نتیجه رسیده بودند که صحرا نمیتواند تا آخر عمرش بچه دار شود . این موضوع هنوز که هنوزه او را رنج میداد و باعث افسردگی اش شده بود . سعید بارها و بارها به او پیشنهاد کرده بود که بچه ای را از پرورشگاه بگیرند و به فرزندی قبول کنند ، اما صحرا سرسختانه با این پیشنهاد مخالفت کرده و هنوز روی حرف خودش بود . دقایق طولانی گوشه ای کز میکرد و اشک میریخت و یا بدون کوچکترین حرکت و جنبشی به فکر فرو میرفت . دیگر مدتها بود که نه ساز میزد و نا کار میکرد . حتی به مادرش هم به اجبار هر هفته و یا دو هفته ای یک بار سر میزد و ملاقاتش میکرد . صحرا همیشه هنگام برگزاری کنسرتهای شوهرش سر از پا نمیشناخت و در تمام فعالیتهای او شرکت میکرد و تمام شبها را به تماشای برنامه سعید میرفت . اما این اواخر به اجبار به دیدن کنسرتهای میرفت و بیشتر اوقات تنها به شب آخر قناعت میکرد و در پشت صحنه به انتظار شوهرش مینشست .
سعید بعد از چند بار صحبت با او ، ترجیح داده بود که صحرا را به حال خود بگذارد و دیگر اصراری در قبول کردن کودکی از پرورشگاه نداشته باشد . نمیخواست که صحرا فکر کند وجود بچه برای او خیلی مهم و حیاتی است . حتی صحرا هم نمیتوانست بفهمد که بچه عزیز و دوست داشتنی سعید ، سازش میباشد که هر شب او را در جایش میخواباند و هر روز به سراغش میرفت و با مهربانی و عشق آن را از جعبه در می آورد و مینواخت .
بعد از آن شب کنسرت ، سعید دوباره حال و هوایش عوض شد . ماه آخر تابستان بود ، دلش هوای شهر و دیارش را کرده بود . تصمیم گرفت چند روزی مرخصی بگیرد و با صحرا به مشهد بروند . وقتی که پیشنهاد خود را با او مطرح کرد ، با تعجب مشاهده کرد که صحرا به هیچ وجه استقبال نکرد و با ترشرویی گفت : « نه سعید ! من حوصله خواهرها و فامیل تو را ندارم ! »
سعید با ترشرویی گفت : « صحرا ، چقدر تو بد اخلاق شدی ! ببینم نمیخوای برای زیارت حرم امام رضا بروی ؟ دلت نمیخواهد بری اونجا و پای ضریح بشینی و ازش مرادت رو بخوای ؟ تو به خواهرهای بیچاره من چی کار داری ؟ »
romangram.com | @romangram_com