#هلاک_و_هستی_پارت_130

گیتی که حوصله حرفهای او را نداشت ، به سراغ دخترش ماندانا رفت و او را در آغوش گرفت و بوسید . دخترک در خواب بود اما به محض تماس با گیتی ، خود را به او چسباند و لبخند زد . ماندانا دو ساله شده بود و شیرین زبانی بی حد و حصری داشت . گیتی نگاهی به آرش کرد و او را در خوابی شیرین و عمیق دید . ترجیح داد بیدارش نکند . میدانست انتقال جثه سنگین پسرک تا ماشین ، هر چند روی پای خودش باشد ، اما چون خواب آلود است ، کاری سخت و سنگین است . بنابراین همانطور که دخترش را در آغوش داشت ، نزد پدر و مادرش آمد و گفت : « مامان جون ، من مانی رو می برم . اما آرش اینجا بخوابه ! مهری خانوم هم اینجا میمونه ، من صبح میام دنبالشون . چون فردا تعطیله و آرش مدرسه نداره ، باشه ؟ عیبی که نداره ؟ »

منظر بلافاصله گفت : « چه حرفها میزنی ! معلومه که عیبی نداره ! فقط تو رو به خدا تا خونه رسیدی یه زنگی بزن که راحت بخوابم و تا صبح نگرانت نباشم . »

گیتی همراه پونه از آنها خداحافظی کرد و رفت . در راه خانه به پونه گفت : « خیلی باعث زحمت شدم ، پونه جون ! ببخشین ! تازه از خونه ما باید بری خونه خودتون ، این موقع شب دلم برات شور میزنه ! میخوای بیای پیش ما بمونی ؟ به عمه جون زنگ بزن بگو که خونه گیتی میخوابم . »

پونه فکری کرد و گفت :« راستش به خاطر مانی می مونم ، چون دلم میخواد از صبح باهاش بازی کنم تا شب ، وگرنه اصلا حوصله دیدن روی ترش و اخم آلود روزبه رو ندارم ! »

گیتی حرفی نزد و در دل حق را به پونه داد .

آن شب آخرین کنسرت سعید بود و او هرگز باور نداشت که بتواند روزی دوباره گیتی را ببیند . هر چند با او فاصله داشت ، اما آثار گذشت زمان بر چهره او را تشخیص داده بود . در هر حال ، همانطور مثل دوران دختری اش زیبا و با طراوت به نظر میرسید . سعید از ته دل خوشحال بود که دیگر مجبور نیست به منزل افرادی مثل فرهاد بزرگمهر برود که مجبور باشد ناخواسته چشمش به کسانی بیفتد که دلش نمیخواهد انها را ببیند . یکی از آن افراد ، گیتی بود . سعید هم به نوعی دیگر از گیتی فراری بود . هر زمان که او را میدید تا مدتها زندگی اش دستخوش نابسامانی و نا آرامی میشد . آن شب هم بی اختیار به یاد خاطرات تلخ گذشته و روزهای غم انگیز و پر حرمانش افتاد .

پشت صحنه ، صحرا منتظرش بود و به محض اینکه چشمش به سعید افتاد ، گفت : « سعید چیه ؟ چیزی شده ؟ چرا صورتت گر گرفته ؟ »

سعید لبخندی زد و گفت : « نه نه خوبم ! چطور مگه ؟ »

romangram.com | @romangram_com