#هلاک_و_هستی_پارت_129


وقتی سوار ماشین شدند ، پونه با دلخوری گفت : « چرا انقدر عجول و بی قراری ؟ خوبه که پرستار بچه ها هم پیش منظر جونه و دو تایی مراقبشونن ، اصلا برنامه رو زهرم کردی ! »

گیتی بی توجه به غرولند او گفت : « تو رو به خدا غر نزن ، زودتر راه بیفت ! دلم داره مثل سیر و سرکه میجوشه . تازه از خونه بابا اینها بچه ها رو بردارم برم خونه خودمون . روزبه هم حتما تا حالا اومده . »

پونه گفت : « خب بیاد ! چشمش کور ، چقدر بهش اصرار کردم همراه ما بیاد کنسرت ، خودش قبول نکرد . بلیتش هم سوخت و باطل شد . انگار بنده سر گنج نشستم پول بدم و آقا ناز کنه و نیاد ! »

گیتی نگاهی به ساعتش کرد و گفت : « وای ، خدا مرگم بده ! ساعت از دوازده هم گذشته ! حتما آرش خوابش برده ، حالا کی میخواد اونو بیدار کنه و تا خونه ببره ؟ »

بعد از دقایقی طولانی ، بالاخره به خانه رسیدند . فرهاد و منظر و پرستار بچه ها بیدار بودند و انتظار او را میکشیدند . گیتی سلام کرد و با چهره نگرانی پرسید : « مامان ، بچه ها خوبن ؟ »

فرهاد با مهربانی گفت : « آره دخترم ! خوبن ! خوش گذشت ؟ برنامه جالب بود ؟ »

پونه دوباره شروع کرد به تعریف از برنامه و چگونگی نواختن سعید و اینکه از کجا به کجا رسیده و غیره ...


romangram.com | @romangram_com