#هلاک_و_هستی_پارت_128
محبوبه نگاهش کرد . اگر زنش عاشقش بود ، چرا آنقدر سر و گوشش میجنبید و دنبال کارها و تفریخات دیگر بود ؟ دیگر چه میخواست ؟ اما حرفی نزد و روزبه با تحکم گفت : « حالا بدو آتیش رو روشن کن ، کار دارم باید برم . زود باش ، صبحانه هم نخوردم . بجنب . نمیخوام دیر برسم . »
محبوبه اطاعت کرد . نصف بیشتر حرفهای روزبه دروغ بود و او هنوز نمیدانست تکلیفش چیست . میماند ، و یا باید وسایلش را بردارد و ببرد ؟
هنوز یکهفته از ماجرا نگذشته بود که آپارتمان روزبه تخلیه شد و فرهاد را هم به بخش عمومی بیمارستان منتقل کردند . روزبه تعهد کرده بود که محبوبه را با رضایت از آنجا بیرون کند . فرهاد به او گفته بود که حق و حقوقش را تمام و کمال بدهد تا بتواند حداقل چند ماهی زندگی اش را بگرداند و آواره و بی پناه نباشد . روزبه نمیخواست زیر بار هزینه کلانی که پدر زنش از کیسه خلیفه بخشیده بود برود ، اما چون تعهد داده و امضا کرده بود ، مجبور شد آن را پرداخت کند . تمام اسباب و وسایل خانه را هم به محبوبه بخشید .
محبوبه هنگامی که از آن خانه بیرون میرفت ، باورش نمیشد که روزبه آن قدر سخی و بخشنده باشد . او نمیدانست که وجود همان مردی که او را با تحقیر و بی تفاوتی برانداز کرده بود ، باعث شده که او بتواند دست پر از ان خانه بیرون رود .
فرهاد از بیمارستان بیرون آمد . حالش بهتر شده بود . اما هر وقت که چشمش به گیتی می افتاد و وضعیت مادری او را میدید ، نمیتوانست موضوع شوهرش را با او در میان بگذارد . بعد از مدتی سعی کرد آن را فراموش کند و حتی به منظر هم چیزی نگفت . روزبه گرچه سرمایه گزافی را که پدر زنش قول داده بود پرداخت کند ، نتوانست به دست بیاورد ، اما باز هم خدا را شکر گزار بود که همسرش از موضوع بیخبر مانده و زندگی او همچنان قرص و پا بر جا باقی مانده است .
فصل 8
به محض پایان گرفتن برنامه ، تماشاچیان از جای برخاستند و به شدت اعضای ارکستر و خواننده را تشویق کردند . آن شب یکی از کنسرتهای موفق موسیقی اصیل ایرانی به اجرای استاد بزرگ آواز اکبر گلستانی و همراهی نوازنده های بزرگ و سر شناس سازهای ایرانی بود . گیتی و پونه هم که برای تماشای برنامه رفته بودند ، همراه دیگران از صندلی بلند شدند و آنها را تشویق کردند . آنها در ردیفهای جلو نشسته بودند و سعید به محض اینکه سر جایش قرار گرفت و چشم به مدعوین دوخت ، گیتی را دید و به خوبی او را شناخت .
گیتی به اصرار پونه ، بچه هایش را نزد منظر گذاشته و به تماشای کنسرت آمده بود او باورش نمیشد که سعید تا ان حد پیشرفت کرده باشد و پله های ترقی را یکی دو تا طی کرده است . ناخودآگاه از او فرار میکرد و اگر اصرار پونه نبود ، بدون شک هرگز برای تماشای برنامه نمی آمد . در دل دعا میکرد که لنگیدن سعید خوب شده باشد و با دیدن راه رفتن او ، دیگر دچار عذاب وجدان نشود . گیتی عجله داشت که هر چه زودتر به خانه برگردد ، اما پونه اصراری برای رفتن نداشت و دلش میخواست بماند تا شاید بتواند خواننده را از نزدیک ببیند و امضایی از او بگیرد . اما غرولندهای گیتی باعث باعث شد که هر چه زودتر آنجا را ترک کنند و راهی خانه شوند .
romangram.com | @romangram_com