#هلاک_و_هستی_پارت_127
فرهاد هم با عصبانیت راهی خانه اش شد . انقدر حالش بد و وخیم بود که به محض رسیدن به خانه ، احساس کرد نفسش بالا نمی آید و قلبش به شدت درد میکند و میسوزد . منظر دستپاچه شد ، او را خواباند و شربت قندی برایش درست کرد و بلافاصله به برادر شوهرش زنگ زد و از او درخواست کمک کرد . منظر از ماجرای آن روز کوچکترین خبری نداشت و از اینکه فرهاد آن طور با عجله خانه را ترک کرده و بی خبر تا دیر وقت از او بی خبر مانده بود ، نگران و پریشان بود .
ساعتی بعد ، با آمبولانس فرهاد را به بیمارستان رساندند و بستری کردند . سکته کرده بود ، بنابراین به بخش سی سی یو منتقل شد و تحت مراقبت و درمان قرار گرفت .
وقتی که روزبه به خانه رسید ، بر خلاف سفارشهای پدرش سخت و سرد با همسرش روبرو شد و چون نرمی و انعطاف همیشگی او را دید ، فهمید که پدر زنش حرفی به گیتی نزده است . با اعصاب راحت تری از حمام بیرون آمد و با همسرش شام خورد و هیچ حرفی به گیتی نزد . با وجود تمام ناراحتیهای آن روز ، در دل شاد بود که فرهاد حرفی به دخترش نزده و این نشان میداد که او هنوز به عنوان دامادش مورد قبول است و در دلش نمیخواهد زندگی دخترش دستخوش تشنج و آشوب شود . زود به رختخواب رفت . چون هم فردا صبح زود باید بلند میشد و دنبال کارهایی که پدر زنش به او تکلیف کرده بود برود ، و هم دوست نداشت بیش از آن با گیتی تنها بماند و احتمالا حرفی یا پرسشی به میان بیاید و او مجبور به دروغ شود .
روزبه تعهد کرده بود فردا عذر محبوبه را بخواهد و خانه را خالی کند . کاری که خدا میدانست چه مدت وقت او را خواهد گرفت . او خبر نداشت پدر زنش در بیمارستان افتاده است و دلیل بی خبری گیتی چه بوده .
آن شب ، بر خلاف خستگی زیاد ، خواب راحتی نداشت و صبح زود بدون خوردن صبحانه به سراغ محبوبه رفت . زن جوان در خواب بود و به محض شنیدن صدای در از خواب پرید . میدانست کسی جز روزبه کلید ندارد ، و نیز میدانست با آمدن فرهاد و ماموران کلانتری دیگر آن آپارتمان جای او نیست و باید هر چه زودتر فکر جا و مکانی باشد . در خانه خودشان جایی نداشت . مادرش با دو خواهر و برادر دیگرش درمانده خرجی و هزینه خورد و خوراکشان بودند و پدرش در بیمارستان دولتی در حال مردن بود .
به مجرد اینکه چشمش به روزبه افتاد ، سلام کرد و دستی به سر و رویش کشید و گفت : « من نمیدونستم انقدر زود میای ! دیشب منتظرت بودم ، فکر کردم شاید قبل از اینکه بری خونه ، سری به من بزنی ! منقل رو هم حاضر کردم اما نیومدی . چی شد ؟ رضایت داد ؟ »
روزبه با بی حوصلگی دستی تکان داد و گفت : « آره بابا ! غلط کرده رضایت نده ! میدونه تا من نخوام ، نمیتونه طلاق دخترش رو بگیره . در ثانی ، زنم عاشقمه و هیچ وقت حاضر نمیشه ازم جدا شه . »
romangram.com | @romangram_com