#هلاک_و_هستی_پارت_125
هر چه با خودش فکر کرد ، دید نمیتواند به راحتی از این ماجرا بگذرد . به سوی تلفن رفت و با یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت که هر چه زودتر به کلانتری برود و همراه ماموری به آدرس مورد نظر بیاید . رئیس کلانتری دوست فرهاد بود ، اما در آن موقع هر چه به ذهنش فشار آورد ، نتوانست شماره تلفنش را به خاطر بیاورد . او آنقدر با عجله خانه را ترک کرده بود که حتی گواهینامه و کیفش را هم در خانه جا گذاشته و همراهش نبود . انگار میدانست اگر معطل کند ، نمیتواند مچ روزبه را بگیرد .
روزبه به محض شنیدن کلانتری و مامور ، با التماس و خواهش به فرهاد گفت : « آقای بزرگمهر ، خواهش میکنم در این مورد کمی فکر کنین ! آخه درست نیست . من آبرو دارم ، زشته جلوی در و همسایه . »
فرهاد فریاد زد : « تو که آبرو داشتی ، توی این خونه کثیف رفت و آمد نمی کردی ! معلوم نیست این زن چی کارس ، کی هست ! اصلا لیاقت تو همین جور زنها هستن ! »
در اتاق باز شد و زن مورد نظر که اسمش محبوبه بود ، بیرون اومد و با نگاه نفرت باری رو به فرهاد گفت : « بهتره حرف دهنت رو بفهمی . همه مثل دختر تو ناز پرورده و لوس و ننر بار نیومدن که همیشه زیر سایه ننه باباشون باشن . تو اگه آدم بودی ، اگه مزه فقر و بدبختی رو میفهمیدی ، این طوری صدات رو بلند نمیکردی و به زن و دختر مردم بد بیراه نمیگفتی . »
فرهاد چشمش به محبوبه افتاد و از آنچه که گفته بود ، پشیمان شد . علیرغم شعله های نفرتی که در چشمان او بود و اعتراضهای شدیدی که به او میکرد ، احساس کرد هیچ گونه کینه ای از او به دل ندارد . با وجود این ، با ترشرویی و بی اعتنایی دستی تکان داد و گفت : « تو بهتره بری اتاق و پیدات نشه . برو ، کسی به تو کار نداره . »
اما محبوبه جلوتر آمد و گفت : « به به ، خوشم باشه ! آقا رو باش ، چه غلطها ، غلط میکنه هر کسی به من کار داشته باشه ! مگه چی کار کردم ؟ این آقا دو سه ساله که خرجی منو می ده و منم به ساز اون میرقصم . حالا هر کسی شکایتی داره ، بره کلانتری ، دادسرا یا هر گور دیگه ای ! اینجا خونه منه ، کسی حق نداره پاش رو بذاره داخل این خونه ، فهمیدی ؟ تو هم برو بیرون . زود باش برو بیرون ! »
روزبه بلافاصله فریاد زد : « محبوبه ، خفه شو ! مگه نمیبینی به کلانتری زنگ زده ؟ »
romangram.com | @romangram_com