#هلاک_و_هستی_پارت_124
روزبه با عصبانیت رو ترش کرد و گفت : « خفه شو ، حرف نزن ! »
فرهاد که از برخورد دامادش با زن مورد نظر تعجب کرده و در ضمن اینگونه رفتار را از او بعید میدانست ، نگاه سرزنش آمیزی به روزبه کرد و گفت : « بهتره خودت بگی اینجا چه غلطی میکنی ، وگرنه همین امروز دست گیتی رو میگیرم و میبرمش خونه خودم . تو رو هم از خونه بیرون میکنم ، فهمیدی ؟ »
اگر موضوع سرمایه گذاری در پیش نبود ، روزبه میدانست چه رفتاری با پدر زنش در پیش بگیرد . اما با وجود اهانتهای بی شماری که از او دیه بود ، باز هم سعی کرد بیگدار به آب نزند و آینده اش را خراب نکند . بنابراین سرش را پایین انداخت و گفت : « راستش ، آقای بزرگمهر ! من با این خانوم نسبتی ندارم . همون طور که به گیتی هم گفتم ، دوستم با زن و بچه اش اینجا زندگی میکنه و ... »
فرهاد با عصبانیت حرف او را قطع کرد و گفت : « مزخرف نگو ! اگه راستش رو نگی ، همین الان به کلانتری زنگ میزنم بیان اینجا ! »
روزبه دلش میخواست مشت محکمی بر دهان فرهاد بکوبد و دق دلی اش را سر او درآورد ، اما باز هم خودداری کرد . در این هنگام زن به حرف درآمد و گفت : « بهش بگو ، بهش بگو که من اینجا تنها زندگی میکنم و اجاره رو تو میدی . چرا حرف نمیزنی ؟ مگه نگفتی که زنم میدونه که من تو رو صیغه کردم و ... »
روزبه با صدای بلند فریاد زد : « گفتم خفه شو ! برو ، برو گمشو ! » و دست زن را گرفت و کشان کشان او را به یکی از اتاقها برد و در را به رویش بست .
فرهاد دیگر طاقت نیاورد . جلو رفت و سیلی محکمی به صورت روزبه زد و گفت : « خجالت نمیکشی ؟ حیف ، حیف اون دختر دسته گلم که توی آشغال بی همه چیز شوهرش هستی . تو لیاقت گیتی رو نداری ! من از اولش هم میدونستم ، اما خب انقدر فیلم بازی کردی و خوش خدمتی کردی که دخترمو گول زدی و بدبختش کردی . حداقل حالا که اون یه بچه دیگه توی شکمش داره ، خجالت میکشیدی و دست از این کارهای کثیف بر میداشتی ! »
روزبه با درماندگی نگاهش میکرد و حرفی نمیزد . فرهاد نمیدانست چه کند و چگونه موضوع را به گیتی بگوید . از سوی دیگر ، دلش نمیخواست که دخترش با این مرد حتی یک روز دیگر تنها بماند و به عنوان شوهر او را تحمل کند . میترسید گیتی با شنیدن این خبر آسیب ببیند و سلامتش به خطر بیفتد . نمیدانست ، واقعا نمیدانست چه کند .
romangram.com | @romangram_com