#هلاک_و_هستی_پارت_123
روزبه بی اختیار دکمه اف اف را فشار داد و بلافاصله در آپارتمان را باز کرد و از پله ها پایین رفت . فرهاد هم به مجرد باز شدن در ، داخل ساختمان شد و در میانه پله ها رو در روی دامادش قرار گرفت . قدرت هر گونه کلامی از روزبه سلب شده بود .
فرهاد به محض اینکه او را دید ، گفت : « بهتره به خودت زحمت ندی بیای پایین ، من اومدم ببینم توی این آپارتمان لعنتی چه خبره ! » و با دست به شانه روزبه فشار آورد و او را به طرف بالا هل داد .
وقتی که دو نفری به در باز ساختمان رسیدند ، فرهاد زن جوانی را مشاهده کرد که آرایش تندی داشت و لباس نامناسبی پوشیده بود . خون به صورتش هجوم آورد . به یاد گیتی افتاد . با آن سادگی و معصومیت ذاتی اش و ان شکم برآمده و کودک دیگرش که بیمار بود و تمام لحظه های شیرین زندگی او را تلخ و متشنج کرده بود . گلویش خشک بود . برای لحظه ای احساس کرد که دلش میخواهد گریه کند . واقعا لیاقت گیتی این بود ؟ این مردی که تا این حد دروغگو و خیانتکار بود و با این گونه سرگرمیهای کثیف و پنهانی همسرش را فریب میداد و گول میزد ؟
سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند . نگاه تحقیر آمیزی به زن جوان کرد و پرسید : « روزبه ، این خانوم کیه و چه نسبتی با تو داره ؟ » و بدون اینکه منتظر پاسخی باشد ، به داخل آپارتمان رفت و به اطراف نگاه کرد .
در یک نظر فهیمد که انجا به تازگی مبله نشده و سالهاست که مسکونی بوده و گیتی بیچاره هیچ خبری از کارهای شوهرش نداشته است . پرده ها و مبلمان و تابلوهای دیوار و دیگر وسایل منزل نشان میداد که فرد یا افرادی که در آنجا زندگی میکنند از چه تیپ و قماشی هستند . همه چیز خانه رنگ قرمز و زرد داشت و به شدت چشم را آزار میداد . مبلها با وجود اینکه مدت زیادی از عمرشان نگذشته بود ، کثیف و لکه دار بود و روی قالی پهن شده ، جای سوختگیهای پی در پی دیده میشد . هوای خانه هم دم کرده و غیر قابل تحمل بود .
فرهاد با انزجار نگاهی به زن کرد و گفت : « معلوم نیست اینجا چه خبره ؟ خونه س یا طویله ؟ »
زن که فرهاد را نمیشناخت ، نگاه پرسشگری به روزبه کرد و با لحن اعتراض امیزی گفت : « میشه بگی این آقا کیه و چی از جون ما میخواد ؟ اصلا چه حقی داره بیاد توی خونه و هر مزخرفی که دلش میخواد ، بگه ؟ »
romangram.com | @romangram_com