#هلاک_و_هستی_پارت_122

روزبه بدون اینکه نگاهش کند ، گفت : « حالم خوب نیست ، میرم دوش بگیرم ! »

گیتی گفت : « شام که میخوری ؟ »

روزبه ناگهان به یاد آورد آن روز حتی نهار هم نخورده ، اما هیچ اشتهایی نداشت . با وجود این گفت : « آره ! خیلی گرسنه نیستم ، اما یه چیزی میخورم ! »

با عجله به حمام رفت و شیر آب را باز کرد . همانطور که آب با فشار به سرش میخورد ، با خود فکر کرد که حتما گیتی از ماجرا خبر ندارد و پدرش چیزی به او نگفته است . نور امیدی در دلش روشن شد . او بعد از ماجرای آن روز فکر میکرد که به طور حتم گیتی خانه را ترک کند و منزل نمی ماند . اما نه تنها گیتی در خانه بود ، بلکه مثل هر شب با روی خوش پذیرای او شده بود . فکر کرد شاید پدر زنش صلاح دیده که به دخترش حرفی نزند تا به سلامتی او و فرزندی که در شکم دارد لطمه ای وارد نشود .

آن روز روزبه روز بسیار سختی را سپری کرده بود . فرهاد بزرگمهر به محض تلفن گیتی به ادرسی که او در اختیارش گذاشته بود میرود تا اول سر و گوشی آب بدهد و بعد سر فرصت سر از ماجرا درآورد . غافل از اینکه همان روز روزبه قرار ملاقات داشته و او هم بعد از اینکه ساعتی در شرکت میماند ، راهی محل مورد نظر میشود . روزبه دقایقی قبل از فرهاد به آپارتمانش میرسد . پدر گیتی بی خبر از همه جا زنگ آپارتمان را فشار میدهد که ببیند کسی در آنجا ساکن است و یا روزبه دروغ گفته است .

وقتی روزبه صدای زنگ در را شنید ، بی اختیار گوشی آیفون را برداشت و گفت : « بله ؟ کیه ؟ »

فرهاد که به خوبی صدای دامادش را تشخیص داده بود ، پاسخ داد : « آقای شایان ، ممکنه یه دقیقه تشریف بیارن پایین ؟ من بزرگمهر هستم ! »

روزبه سکوت کرد . در یک لحظه بدنش منجمد شد و عرق سردی بر پشتش نشست . چون سکوتش طولانی شد ، فرهاد با صدای بلند گفت : « روزبه ، در رو باز میکنی و یا با پلیس بیام توی خونه ؟ »

romangram.com | @romangram_com