#هلاک_و_هستی_پارت_121


گیتی نفس راحتی کشید و گفت : « چه خوب ! الحمدالله ! بیچاره خیلی هنرمند بود ! حقشه که به اینجاها برسه . »

پونه شکلکی درآورد و گفت : « منو باش ! این آگهی رو آوردم یه کمی بخندیم و مسخره کنیم . این خانوم داره براش دعا و ثنا میخونه ! »

گیتی با کنجکاوی جلو آمد و روزنامه را با دقت نگاه کرد و خواند و بعد که برای آوردن چای به آشپزخانه میرفت ، گفت : « حالا هم به جایی نرسیده که تو این طوری راجع بهش حرف میزنی . تازه این اولین کنسرتی یه که داره شرکت میکنه و معلوم نیست که گل کنه یا نه ! »

پونه بلافاصله پرسید : « میخوای بلیط تهیه کنم بریم ؟ »

گیتی پاسخ داد : « نه ! مرسی ، پونه جون ! حوصله کنسرت رفتن ندارم . میترسم با این شکمم لای ردیف صندلیها جا نشم ! »

هر دو خندیدند و موضوع به دست فراموشی سپرده شد . اما گیتی خوشحال بود که همان موضوع باعث شد پونه بکلی آپارتمان روزبه را فراموش کند و او را به سین جیم نکشد .

شب که روزبه به خانه امد ، بسیار عصبی و بدخلق بود . گیتی بدون توجه به حال او ، سلام کرد و پرسید : « کار داشتی یا جایی گیر افتاده بودی ؟ کاش به من خبر میدادی ، آخه نگران شدم ! »


romangram.com | @romangram_com