#هلاک_و_هستی_پارت_120
دقایقی طولانی اشک ریخت و گریه کرد تا کمی آرام شود . ترجیح داد کمی در محوطه هال و پذیرایی قدم بزند . هوا گرم شده بود و او ، یارای بیرون رفتن نداشت . شکمش هم بزرگ شده بود و نمیتوانست به راحتی به هر جا که میخواهد به راحتی آمد و رفت کند . آن روز از پونه خواهش کرده بود که بعد از ظهر آرش را از کودکستان بردارد و به خانه بیاورد .
میترسید او را سرویسی کند . با وجودی که بچه های مشابه او و حتی در شرایطی بدتر از وجود داشتند و بیشترشان با سرویس رفت و آمد میکردند ، گیتی از این کار واهمه داشت . غیر از راننده سرویس ، دو یا گاهی سه نفر مراقب بچه ها بودند که آنها را از مینی بوس پیاده میکردند و تحویل اولیای آنها میدادند . در هر حال گیتی ترجیح میداد خودش آوردن یا بردن پسرش را به عهده بگیرد . گاهی هم از روزبه و یا پونه میخواست که این کار را برایش انجام دهند .
آن روز هم حال خوشی نداشت و نمیتوانست از خانه بیرون برود . دوباره پایه های زندگی اش را سست و متزلزل میدید . هر چه در دوره حاملگی اولش امیدوار و شاد بود ، در این دوره مرتب دچار دلهره و نگرانی بود . آرش میدانست که قرار است به زودی دارای خواهر و یا برادری شود . با مهربانی و شوق به شکم مادرش نگاه میکرد و انتظار میکشید که هم بازی اش زودتر پای به جهان هستی بگذارد .
آرش ساعت دو و نیم بعد از ظهر کلاسهایش به پایان میرسید و تا به خانه برسند نیم ساعتی طول میکشید . آن روز هم درست سر ساعت سه پونه و آرش به خانه رسیدند و دست در دست هم و خندان و خوشحال وارد شدند . گیتی هر دو را بوسید و به پونه گفت : « پونه جون ، دستت درد نکنه ! قهوه حاضره ، بذار اول میوه آرش رو بدم ، بعد قهوه می آرم . »
پونه که عاشق قهوه بود ، نفس بلندی کشید و گفت : « به به ، چه بوی خوشی هم توی خونه پیچیده ! این قهوه خوردن داره . »
گیتی در دل دعا میکرد که پونه دوباره موضوع آپارتمان را پیش نکشد . از طرفی ، با خود فکر کرد که از صبح تا آن هنگام از پدرش خبری نشده و نمیدانست که آیا فرهاد اقدامی کرده یا نه . اما آن روز پونه خبر دیگری در چنته داشت . به محض اینکه به خانه رسید ، کیفش را باز کرد و یک ورق روزنامه از آن بیرون کشید و گفت : « گیتی ، یادته یه مرد جوونی بود که توی مهمونیهای دایی فرهاد تار میزد و میخوند و بفهمی نفهمی یه کمی هم میلنگید ؟ »
گیتی ناگهان و بی اختیار خون به صورتش دوید . هیچ کدام از اعضای خانواده آنها نمیدانستند که گیتی با سعید تصادفی داشته و او را نقش بر زمین کرده و بعد هم آن ماجراهای بیمارستان و عمل و غیره و غیره اتفاق افتاده است . تنها کسی که از ماجرای تصادف سعید خبر داشت ، مهران سایه بود که آن هم چیزی بر زبان نیاورده بود . گوشهای گیتی تیز شد و با تردید گفت : « آره ، یادمه ! مگه چی شده ؟ »
پونه با همان بی خیالی همیشگی اش پاسخ داد : « هیچی ، بیا و ببین چه آدمی شده و چه دم و دستگاهی راه انداخته ! یه طرف روزنامه آگهای کنسرت برای دادن ، طرف دیگه هم آگهی موسسه آموزشی و موسیقی رو چاپ کردن . مثل اینکه این مدرسه موسیقی مال خودشه ! »
romangram.com | @romangram_com