#هلاک_و_هستی_پارت_119
گیتی نمی دانست که پدرش فرهاد دنبال بهانه ای می گشت که شراکتش را با روزبه و دوستان او به هم بزند و به همین خاطر امضای قرارداد را به امروز و فردا محول می کرد. گیتی خبر نداشت که فرهاد بزرگمهر فقط وفقط به خاطر گل روی او پاسخ منفی نداده . حاضر شده بود با دامادش شریک شود و سرمایه را در اختیار او بگذارد. فرهاد حاضر بود به خاطرگیتی از تمام مال ومنالش بگذرد و لحظه ای خاطر او را مکدر و تیره نکند.
به خاطر همین فردای آن روز که گیتی به او زنگ زد و موضوع آپارتمان روزبه را در میان گذاشت، بسیار عصبانی شد وبا لحن تندی گفت:«آخه، دختر جون تو چه زنی هستی که از کارهای شوهرت تا این اندازه بی خبری.درسته که خدا شکر احتیاجی به پول و خرجی اون نداری، اما ناسلامتی این آپارتمان مال شوهر توىٔه، یعنی مال خودت هم هست وتو هم حق داری راجع به اون تصمیم گیری کنی یا حداقل خبر داشته باشی که چه بلایی سر اون آپارتمان کذایی اومده. روزبه غلط کرده که اونجا رو مفت ومجانی به کسی داده و اون وقت آخر ماه هشتش گرو نهشه. آخه، دخترم!بابا جون کمی عاقل باش. آنقدر هم خوب نیست آدم خوش بین و خوش باور باشه!»
گیتی بغض کرده و حرفی نمی زد. اخیراً بیشتر حساس شده بود و با کوچکترین حرفی گریه اش می گرفت. خسته شده بود از اینکه شبانه روز آرش فکر ذهن او را به خود مشغول می داشت وهر کاری برایش میکرد نتیجه نمیگرفت ، دیگر خسته شده بود از اینکه مدام نگران روابط روزبه با پسرش بود و سعی داشت مانعی در روابطشان به وجود نیاید، دیگر توانی برایش نمانده بود.
فرهاد سکوت سنگین دخترش را احساس کرده بود، حرفش را قطع کرد و این طور ادامه داد:«خیلی خوب بابا جون،حالا مهم نیست خودم برات ته و توی قضیه رو در می آرم. حالا میشه آدرس دقیق اونجارو به من بدی؟»
گیتی بغضش را قورت داد وسعی کرد با لحنی عادی و آرام با پدرش صحبت کند.
• کند . آدرس را داد و هنگامی که گوشی را گذاشت ، بغضش ترکید و شروع به گریه کرد .
romangram.com | @romangram_com