#هلاک_و_هستی_پارت_118
گیتی بی اختیار ابروانش به بالا رفت و گفت:«اما تو چیزی به من نگفتی! من فکر کردم اونجا هنوز خالیه!»
روزبه گفت:«در واقع خالیه من هر وقت بخوام،بهش می گم بلند بشه بره، اما ...اما از انسانیت به دوره که اونهارو بندازم بیرون. اولاً، با هم دوستیم، بعد هم من بهش قول دادم که تا هر وقت می خواد بشینه تا جای مناسبی گیرش بیاد.»
گیتی بلافاصله پاسخ داد:«پس در واقع خالی نیست، ببینم این دوست تو زن و بچه هم داره؟»
روزبه به تندی پاسخ داد:«آره آره...زن وبچه داره!»
و گیتی گفت:«پس به پونه بگم خونه خالی نیست و روزبه به دوستش اجاره داده!»
روزبه گفت:نه بابا... اجاره که ندادم، دادم همین طوری یه چند صباحی بشینن و بعد هم برن.»
گیتی حرفی نزد، اما صحبتهای روزبه به هیچ وجه برایش قانع کننده نبود. دوست نداشت سر یک آپارتمان دوباره با او درگیری و اختلاف پیدا کند و دعوایشان بشود.ترجیح داد دنباله موضوع را نگیرد. مثل تمام موارد دیگر که کوتاه می آمدو حرفی نمی زد. این بار هم در ظاهر او قانع شد و چیزی نگفت. اما تصمیم داشت که به پدرش بگوید تا ته و توی قضیه را درآورد.
آن شب تا صبح خواب راحتی نداشت. هر وقت اعصابش به هم می خورد احساس نگرانی و تنش می کرد،کودکش بیشتر تکان می خورد و چهار ستون بدن او را به لرزه در می آورد. روزبه می خواست با پول پدر او و اندک سرمایه ای که از پدر خودش گرفته بود، با چند نفر دیگر یک مرکز تجاری بزرگی بسازند و آن را راه اندازی کنند. نقشه های زیادی در سر داشت که چند واحد تجاری را بفروشند و چندتای دیگرش را خودشان مورد استفاده قرار دهند و یا به شرکتهای خارجی اجاره بدهند.
romangram.com | @romangram_com