#هلاک_و_هستی_پارت_117
گیتی با دو فنجان چای برگشت و کنار شوهرش نشست و گفت:« خوب چه خبر؟ امروز با بابا تماس داشتی؟»
روز به پاسخ داد:« آره، اما این بابای تو خیلی سختگیره. انگار بعد چند سال آشنایی و فامیلی ، هنوز به من اعتماد نداره!»
گیتی اخم قشنگی کرد و با مهربانی گفت:«این چه حرفیه می زنی؟بالاخره پول کمی که نیست، باید از قبل احتیاطهای لازم رو بکنه.»
روزبه مشغول نوشیدن چای بود که گیتی گفت:« راستی، روزبه جون! امروز پونه اینجا بود گویا یکی از دوستهاش در به در دنبال آپارتمان میگرده، البته توی اون محلی که اپارتمان تو قرار داره خونهٔ پدر و مادرشه و دوست داره نزدیک اونها باشه. پونه پرسید که اونجا خالیه یا اجاره دادین. راستش چون من هیچ اطلاعی نداشتم، گفتم ازت می پرسم که اگر خالیه، بهتره به این زن وشوهر جوون اجاره بدیم!»
روزبه فنجان را روی میز گذاشت و نگاهش با نگاه گیتی تلاقی کرد. برای لحظه ای نمی دانست چه بگوی و بعد از سکوت کوتاهی گفت:«راستش اجاره که ندادم، اما... همچین خالی هم نیست!»
گیتی با تعجب پرسید:«یعنی چی همچین خالی هم نیست؟»
روزبه کمی رنگ به رنگ شدو گفت: «راستش،گیتی...من دیدم اونجا خالی افتاده و بدون استفاده س، دادمش به یکی از دوستهام تا موقت توش بشینه تا سر فرصت جایی پیدا کنه و بره سر خونه و زندگیش!»
romangram.com | @romangram_com