#هلاک_و_هستی_پارت_114
وقتی سه نفری به سوی خانه میرفتند روزبه از آینه ماشین نگاهی به آرش کرد و گفت (( خوب قهرمان ! ماشینتو دوست دشتی ؟ دیدی بابا برات چی خریده بود ؟))
آرش لبخندی زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت :(( آره دوست داشتم ! خیلی قشنگ و بزرگ ،اما من تورو دوست ندارم ! تو منو زادی ! پشت گردنم هنوز میسوزه !))
گیتی به اجبار لبخندی زد و گفت (( نه عزیزم ! این چه حرفیه که میزنی باید این چیزهای فراموش کنی تو که میدونی پدرت چقدر دوستت داره !))
اما آرش دست بردار نبود و دوباره تکار کرد (( دوست نداره ! دوست نداره ! اون منو زد ))
روزبه نگاه نافذی به او کرد و حرفی نزد گیتی سعی کرد با پیش آوردن سوالی فضا را عوض کند و دیگر اجازه ندهد پسرش بیش از آن حرف بزند و گلایه کند .
آن شب گیتی برای اولین بار تکانهای کوچکی را در درونش احساس کرد که
• برای لحظه های کوتاهی اورا به خود آورد و فهمید که با شکل گرفتن موجود دیگری مسىٔولیت و تنشهای زندگی اش بیشتر می شود و باید تا می تواند سعی کند قوی و توانا باشد و برای پایداری زندگی اش سعی وتلاش کند.
romangram.com | @romangram_com