#هلاک_و_هستی_پارت_109
گيتى با صداى بلند گفت:"آرش جون،چاى مى خورى؟"
آرش با سر جواب نفى داد و گيتى گفت:"بذار چايى مو بخورم،الان مى آم پيشت و تمرينهارو شروع مى كنم."
روزبه با مهربانى دست همسرش را گرفت و گفت:"نه،خودت رو خسته نكن،خودم اين كارو مى كنم.تو بهتره استراحت كنى."
گيتى با امتنان نگاهى به او كرد و گفت:"مرسى،روزبه جون! آرش هم خوشحال مى شه تو باهاش باشى."
چند دقيقه اى به صحبت و گفت گو گذشت و روزبه از تراس پايين آمد و به سراغ پسرش رفت.دست او را گرفت وشروع به راه رفتن كرد.گيتى آنها را نگاه كرد و به آرامى به مادرش گفت:"مامان،روزبه اين دفعه خيلى مواظب منه! خدا كنه بيشتر به فكر آرش باشه و بتونه محبت و اعتماد اونو جلب كنه!"
آرش كه به سنگينى و كندى پدرش را همراهى مى كرد،آرام آرام از ديد مادرش دور شد و به همراه روزبه پشت و انتهاى باغ رسيدند.روزبه كمى قدمهايش را تند كرد.آرش كه دستش در دست او بود به ناچار خود را مى كشيد و به هن هن افتاده بود.
روزبه كه به كلى وجود او را فراموش كرده و در فكر كسب و كار بزرگى بود كه مى بايست با سرمايه زيادى آن را به راه مى انداخت.تند تند راه مى رفت و توجه اى به خستگى بچه نداشت.روزبه قصد داشت از پدرزتش پول قابل توجه اى قرض بگيرد.اگر گيتى در اين مورد روى خوشى نشان مى داد،پدرش به طور حتم سر كيسه را شل مى كرد و روزبه به هدف خودش مى رسيد.هنوز زود بود موضوع را مطرح كند.مى بايستى چند روزى رل يك شوهر خوب و مهربان و داماد محترم و مطيع را بازى كند و بعد در مورد كارش با گيتى وارد مذاكره شود.
romangram.com | @romangram_com