#هلاک_و_هستی_پارت_108
حرفش را قطع كرد و ناگهان از جايش بلند شد و به سوى تلفن رفت.شماره شركت او را گرفت و بعد از لحظاتى موفق شد كه با شوهرش صحبت كند.گوشى را گذاشت و گفت:"ديدى پونه خانوم،توى شركت بود! شايد يه نفر ديگه رو به جاى اون عوضى گرفتى!"
پونه باز هم با خنده و تمسخر گفت:"ببخشينها،از اون موقع تا حالا نزديك دو ساعت گذشته،كارى نداره، يه روز ديگه مى تونيم بريم اونجا و ببينيم چى كار داره.در ضمن،بهت گفتم كه اين بار اول نيست كه اونو توى اون محل مى بينم!"
گيتى حرفى نزد.دوست نداشت به آن مقوله ادامه دهد.آن قدر غرق در آرش شده بود كه به كلى شوهرش را فراموش كرده بود.بدش نمى آمد كه همراه پونه به آپارتمان روزبه سرى بزند و ببيند چه خبر است.پونه هم ديگر دنبال موضوع را نگرفت.
تا چند روز همه چيز به دست فراموشى سپرده شد.از آنجا كه آرش.از نظر جسمانى مشكل داشت،هفته اى سه روز بعد از ظهرها مى بايستى تمرينهاى بخصوصى را انجام دهد و يا همراه مادرش به پياده روى برود.گيتى ترجيح مى داد بيشتر اوقات او را به باغ بزرگ پدرش ببرد تا هم مادرش را ببيند،و هم بتواند آرش را وادار به پياده روى و انجام تمرينهاى مخصوصش بكند.
برحسب اتفاق،آن روز روزبه زودتر به خانه آمد و اظهار تمايل كرد كه گيتى و آرش را همراهى كند.انگار دنيا را به گيتى داده بودند.او آن قدر از پيشنهاد روزبه خوشحال شده بود كه نمى دانست چگونه لباس بپوشد و حاضر شود.
روزبه آن روز حال خوشى داشت و با مهربانى دست آرش را گرفت و سه نفرى سوار اتومبيل شدند و به راه افتادند.منظر و فرهاد هم مشتاقانه منتظرشان شدند و منظر دستور شام مفصلى را هم داد كه پذيرايى خوب و گرمى از دختر و دامادش به عمل آورد.روى تراس بزرگ منزل ميز چاى و شيرينى را چيده بودند.هوا بهارى و خنك بود و تمام درختان باغ شكوفه داده بودند.روى چمن وسيع و سرسبز باغ در گوشه اى تاب بزرگ و مستحكمى نصب كرده بودند كه براى سرگرمى و تفريح آرش بود.
پسرك به محض رسيدن به منزل،به طرف تاب دويد و روى آن نشست.فرهاد با مهر نگاهش كرد و گفت:"اى شيطون! بدون اينكه بابابزرگ رو بوس كنى،رفتى سراغ تاب؟"
آرش خنديد و از دور بوسه اى براى پدربزرگش فرستاد.همگى دور ميز نشستند و منظر چاى آورد.
romangram.com | @romangram_com