#هلاک_و_هستی_پارت_107


گيتى بلافاصله گفت:"نه،چند واحدى نيست! تك واحدى يه! ساختمانش هم فقط سه طبقه داره و...اما من دليلى نمى بينم كه روزبه به من دروغ گفته باشه."

پونه سرى تكان داد و گفت:"تو چقدر ساده اى دختر! حداقل توى اين چند سال مى تونستين اونجارو اجاره بدين و يا بفروشين،چرا خالى بمونه؟راستش من فكر نمى كنم روزبه تا اين حد بى فكر و بىخيال باشه كه تا حالا اونجا رو خالى نگه داشته باشه.به خصوص كه از كار و در آمدش هم چندان راضى نيست و حتى نمى تونه نصف مخارج تو و بچه رو تأمين كنه!"

گيتى به فكر فرو رفت.

پونه ادامه داد:"مىخواى بريم و مچش رو بگيريم؟ من كه حاضرم باهات بيام."

گيتى با ناباورى نگاهش كرد و گفت:"من كه از اون چيزى نخواستم،گله اى نكردم كه يواشكى اونجارو اجاره بده و به من نگه.تازه چند روز پيش يه كادوى قشنگ و گرون قيمت هم برام خريده!"

پونه با عصبانيت سرى تكان داد و گفت:"اي بابا،گيتى! تو چقدر خرى! ببخشينها،موضوع اصلا سر پول نيست."

گيتى با نارضايتى گفت:"بس كن،پونه! به خدا ديگه توان هيچ درگيرى و مشكل جديدى رو ندارم.تو چرا انقدر بدبينى! روزبه رفتارش مثل روزهاى اول و شايد بهتر و مهربون تره،البته در مورد آرش واقعا دلسوزى و پدرى نمىكنه.اما امكان نداره بخواد منو ناراحت بكنه و يا خدايى نكرده..."


romangram.com | @romangram_com