#هلاک_و_هستی_پارت_106

گيتى پاسخ داد:"از هشت يا نه صبح مى ره تا عصر برگرده! چطور مگه؟"

پونه با شيطنت گفت:"بنابراين حدود ساعت ده و نيم يازده بايد توى شركت باشه!"

گيتى گفت:"آره،طبيعتا همين طوره كه مى گى! ببينم،مى شه بگى چرا اين سؤالها رو از من مى كنى؟"

پونه گفت:"راستش اين بار اولش نيست،قبلا هم يه بار ديگه توى همين ساعتها ديدمش كه داره دور و بر اون آپارتمانتون پرسه مى زنه و راه مى ره.در حال! كه بنا به گفته تو بايد توى شركت باشه."

گيتى سكوت كرد و بعد از لحظاتى گفت:"عجيبه! اون آپارتمان كه خالى مونده و كسى توش نيست!"

پونه پرسيد:"مطمئنى؟"

گيتى شانه اى بالا انداخت و گفت:"راستش رو بخواى،من سالهاس كه از اونجا بى خبرم.اما خود روزبه هربار مى گه بايد فكرى به حال اونجا بكنيم چون حيفه كه خالى و بى استفاده بمونه!"

پونه گفت:"راستش،گيتى! امروز كه ديدمش،كنجكاوى م گل كرد و رفتم توى كوچه سر و گوشى آب دادم.اما ظاهرا همه پنجره ها داراى پرده و تورى بود.خونه اى به چشم من خالى نيومد.مگه اينكه طبقاتش دو واحدى يا چند واحدى باشه و پنجره هاش رو به حياط باشه نه كوچه!"

romangram.com | @romangram_com