#هلاک_و_هستی_پارت_110
در همين افكار بود و آرش را به دنبال خود مى كشيد كه صداى بچه درآمد و شروع به داد و فرياد كرد. گيتى با شنيدن صداى فرزندش سراسيمه از تراس پايين رفت و خود را دوان دوان به انتهاى باغ رساند.روزبه كه از صداى گوشخراش پسرك به شدت عصبى شده بود،فرياد زد:"زهرمار! چته! تو كه با اين عربده ها منو ترسوندى!"
آرش كه صورتش قرمز شده بود و تمام عضلات بدنش به درد آمده بود،ديگر ياراى راه رفتن نداشت و پاهاى چاق و گوشتالودش به هم مى پيچيد و تلو تلو مى خورد.روزبه يا ديدن ظاهر ناهنجار او،نگاه نفرت انگيزى به او كرد و براى آرام كردنش ناگهان پس گردنى محكمى به پسرك زد و گفت:"بهت مى گم خفه شو! چته بيخود داد مى زنى!"
درست در لحظه اى كه پسرش را مى زد و فحش مى داد.گيتى نزديك آنها رسيده و شاهد كتك خوردن پسرش شد.باورش نمى شد كه آنچه ديده حقيقت دارد.باورش نمى شد كه روزبه بتواند با آن بى رحمى و دنائت فرزندش را پس گردنى بزند و تحقيرش كند.ديگر نفهميد چه مى كند.بسان حيوان زخمى و تير خورده اى خودش را به روزبه رساند و وحشيانه او را هل داد و فرياد زد:"خجالت نمى كشى؟بى شعور،احمق،چه حقى دارى بچه منو مى زنى؟ پس رحم و انصافت كجا رفته؟ مگه نمى دونى اين بچه مريضه! عوض اينكه بيشتر بهش
• محبت کنی ،کتکش هم میزنی ؟)۰
روزبه از فشار محکمی که همسرش به او وارد کرده بود ،عقب عقب رفت و به روی چمنها افتاد .تا آن روز چنان خشونت و اهانتی از گیتی ندیده بود .از جاش بلند شد .شلوار سفید و تمیزی که به پا کرده بود از گل و لای چمنها کثیف و خیس شده و درحالی که بادست آنرا میتکاند و تمیز میکرد نگاه تحقیر آمیزی به گیتی و آرش کرد و گفت :(( تو باید خجالت بکشی با این بچه چاق و عقب افتدت ! فقط بلدی بهش بدی بخوری و پروارش کنی ! انگار گوساله به آخور بستی ))
و بد با دست به آرش اشاره کرد و گفت :(( نگاش کن ! عینهو یه گاو خرده و چاق و گنده شده ! فقط بلدی نازش کنی و اونو لوس و ننر بار بیاری !))
گیتی که لبهایش کبود شده و تمام بدنش میلرزید ،دوباره فریاد زد ((روزبه گمشو برو ! گمشو دیگه نمیخوام ببینمت ))
romangram.com | @romangram_com