#هکر_قلب_پارت_242
دوباره خندید و گفت:
_خجالتی بودنت بیشتر وسوسه ام میکنه..پس تا لباس عروست رو به زور از تنت در نیاوردم بلند شو...
با چشمایی گرد نگاهش کردم..ولی بعد خندیدم و نشستم..همونطور که کنار هم نشسته بودیم برگشت و دستش رو نوازش گونه روی بازوهام کشید...چشمش هم به بازوهام بود...ولی من چهره اش رو زیر نظرم گرفته بودم..سوالی ذهنم رو درگیر کرده بود که جرات نمیکردم این چند وقته از شهاب بپرسم...ولی بلاخره لب باز کردم و به آرومی گفتم:
_شهاب...
نگاهم کرد و با لحنی خواستنی گفت:
_جونم؟
غرق سرور شدم...شهاب علی رغم ظاهر خشکی که بیرون داشت واقعا این چند وقته به من ثابت کرده بود زیاد از حد گرم و مهربونه...البته فقط با من..که این هم برام جای خوشحالی داشت...
_چرا سهیل رو فراری دادی؟
انتظار نداشت این سوال رو بپرسم..نفس عمیقی کشید..دستش رو از روی بازوهام برداشت و گفت:
_چرا میپرسی؟
_دوست دارم بدونم..اگه چند وقت دیگه بیان بگن تو با سهیل هم دست بودی و بگیرنت...
بغض کردم..بهم نگاه کرد خندید و گفت:
_فکر کردی میتونن اینکار رو بکنن؟
_نمیتونن؟
_یادت رفته من کیم؟هیچوقت نمیتونن در مقابل من بایستن..
_اگه شروین سهیل رو لو بده چی؟
_اینکار رو نمیکنه...اون ها قسم خوردن..قسم توی گروه سایبری حرف اول رو میزنه..هیچوقت همدیگه رو لو نمیدن..
_شهاب
خم شد روی صورتم و با چشمایی خمار گفت:
_جون دلم..آخه تو چرا انقدر موقع حرف زدن ناز میریزی هلیا..دیوونم کردی دختر...
نیشم باز شد و خندیدم..اصلا یادم رفت میخواستم چی بپرسم...ب*و*سه ای روی دستام گذاشت و گفت:
_حرفتو بزن عزیزم...
کمی فکر کردم..و وقتی حرفم یادم اومد گفتم:
romangram.com | @romangram_com