#هکر_قلب_پارت_241
با لباس عروس روی تخت نشسته بودم...نمیدونستم باید چیکار کنم..هول شده بودم..داشتم به در و دیوار اتاق سابق شهاب و در حال حاضر اتاق مشترکمون نگاه میکردم...چند روز پیش حسگر روی قفلش رو عوض کرده بود..حالا در فقط توسط خودم و خودش باز میشد...از پایین تا اینجا من رو بغل کرده بود و روی تخت گذاشته بود و خودش دوباره برگشته بود پایین...خدمه رو مرخص کرده بود..با فکر اینکه فقط منو شهابیم..اونم شب...غرق شادی شدم..خیلی دلم میخواست عکس العمل های شهاب رو ببینم.البته اگه این شرمی که جدیدا هی دامنم رو میگرفت اجازه میداد...صدای قدم هاش رو شنیدم و بعد از اون صدای در...وارد اتاق شد..سرم روبا تور لباس عروسم گرم کرده بودم...اومد سمتم...دو تا لیوان شربت آورده بود...یکی رو روی میز گذاشت و با اون یکی اومد سمت من...لبه ی لیوان رو سمتم گرفتم...زیر نگاه خواهانش داشتم آب میشدم..وقتی دید هنوز سرم پایینه با اون یکی دستش سرم رو بالا آورد..کمی اخم قاطی چهره اش کرد و گفت:
_یکم بخور تا جون بگیری..از وقتی آرایش کردن لب به نوشیدنی نزدی..تشنگی چطوری طاقت آوردی...
بدون نگاه کردن بهش آروم گفتم:
_چند بار خوردم..
_اون یه ذره مگه میتونه تشنگی رو برطرف کنه....در ضمن...
وقتی سکوتش رو دیدم نگاهش کردم..توی چشمای سیاه مشکیش عشق رو دیدم...اون هم بدون اینکه چشماش رو برداره گفت:
_هروقت پیش منی باید تو چشمام نگاه کنی...حالا بخور...
لبخند پرشرمی زدم و کمی شربت خوردم..به دهنم مزه کرد...ولی شهاب لیوان رو ازلبم دور کرد...با اخم نگاهش کردم و با سر تقی گفتم:
_خیر سرم داشتم کوفت میکردم...
خندید و گفت:
_حالا نوبت منه..
و لبهای داغش رو گذاشت روی لبم...اول شوکه مونده بودم..ولی کم کم من هم همراهیش کردم..دستام رو دور گردنش انداختم و موهاش رو نوازش کردم...لحظه به لحظه ب*و*سه هامون داغ تر و پر ن.ی.از تر میشد...منو روی تخت خوابوند و صورتم رو غرق ب*و*سه کرد...با خنده گفتم:
_شهاب صبر کن لباسمو در بیارم..
سرش رو بلند کرد و با نگاهی تب دار بهم خیره شد...تازه متوجه حرفم شدم...با شرم لبم رو گاز گرفتم...آروم خندید...کم کم خنده اش صدا دار شد و تقریبا قهقهه زد..مثل روز اولی که توی شرکت سایبری دیده بودمش...از روم بلند شد ونشست...ولی من همونطور در حالیکه خودم رو سرزنش میکردم و لبم روگاز میگرفتم دراز کشیده بودم...دستش رو گذاشت کنارم و کمی سمتم خم شد و با خنده و ملایمت گفت:
_دیوونتم هلیا...
به هم نگاه میکردیم...منم خندیدم..آروم گفت:
_بلند شو تا کمکت کنم..
متعجب گفتم:
_کمک؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مگه نمیخواستی در بیاری...
معترض گفتم:
_شهاب...
romangram.com | @romangram_com