#هکر_قلب_پارت_243
_من خونواده ی سهیل رو دیده بودم..ولی خب زنش نبود..یعنی هیچوقت متوجه زنش نشدم..چرا؟
اخم کرد و گفت:
_چرا انقدر سهیل برات مهمه..
متعجب گفتم:
_حسودی میکنی؟
چند لحظه نگاهم کرد..بعد با انگشت اشاره اش روی پیشونیم ضربه زد و گفت:
_خوشم نمیاد جلوم از پسرای دیگه حرف بزنی...
لوچه ام رو کج کردم و نگاه غمگینم رو بهش دوختم و گفتم:
_ولی من فقط سوال پرسیدم..
دکمه های پیرهنش رو باز کرد..با یه حرکت لباسش رو از تنش در اورد و زیر لب زمزمه کرد:
_وقتی بهت میگم اینطوری نگام نکن..یعنی نگاه نکن دیگه دختر...
و بعد با چشمای پر ن.ی.ازش زیر نظرم گرفت و برای اینکه بحث رو زودتر به پایان ببره بی حوصله گفت:
_اون کسایی که تو دیدی خونواده ی سهیل نبودن..کامران برادرش نبود...یه خونواده ی جعلی توی ایران داشت تا ذهن ها رو منحرف کنه...کامران الان خارج از کشوره برگرده اونم دستگیر میشه...خونواده ی اصلیه سهیل آمریکا زندگی میکردن..حالا خیالت راحت شد؟
وبدون اینکه به چشمای گرد شده از تعجب من توجه کنه با خشونت سرم رو به سمت خودش کشید و دوباره ب*و*سه های داغش بود که صورتم رو میسوزوندن...همونطور که گونه ام رو میب*و*سید با دستاش موهام رو هم باز میکرد..نمیدونم چطوری میتونست اون گیره های اعصاب خورد کن رو بدون اینکه ببینه در بیاره...من هم دیگه به چیزی جز شهاب فکر نکردم..مهم اون بود..اون بود که به زندگیم معنا داد...و من هم بی اختیار همراهیش کردم...سرش رو برد توی گردنم و زمزمه کرد:
_دوستت دارم هلیا...بیشتر از جونم دوست دارم...میپرستمت....همیشه کنارت میمونم..توی هرشرایطی تنهات نمیزارم...
من هم آروم گفتم:
_عاشقتم شهاب...
_هلیا
_جونم؟
نفس عمیقی توی گردنم کشید که باعث شد تنم مور مور میشه و بعد به آرومی گفت:
_میدونی میخوام اسمت رو چی بزارم؟
_چی؟
_هکر قلب...من یه دنیا رو با هک کردن زیر سلطه ی خودم میگیرم ولی تو با نفوذت به قلبم,حتی من رو هم به زانو درآوردی....
romangram.com | @romangram_com