#هکر_قلب_پارت_239

پشت میله های زندان با قلبی شکسته افتاده بود...بلاخره بعد از سالها خرابکاری حبس شده بود...اما از حبس نمیترسید..نگران سالهایی که پشت میله ها میگذروند نبود...قلبش یخ شده بود..سردی قلبش باعث میشد عذاب بکشه..دوری از معشوق...نفس کشیدن دور از هلیا بدترین دردی بود که میتونستن بهش بدن...به گوشه ی دیوار تکیه داد...هیچوقت نمیخواست هلیا رو به زور داشته باشه..اما مجبور شد..چشماش کور شد...طاقت دیدن عشقش رو با کس دیگه ای نداشت...
من برای با تو بودن..از همه چیزم گذر کردم...
من برای با تو بودن..حتی از قلبم گذر کردم...
دستــــامو بگیر و بمون و بدون که میمیــــرم...
تنهـــــایی ...به یاد این همه خاطره میشینم...
با قلبـــم به یاد این همه عشق میشینم...
از قلبم...نمیتـــــونی بگذری تو...
از عشقم ....نمیتـــــونی بگذری تو...
از یادم ....نمیتـــــــونی بگذری تو....
زانوهاش خم شدن و بر روی زمین افتاد...تا آخر عمر به جرم خیانت به کشور به حبس ابد محکوم شده بود...
***
آخرین قدم هاش رو بر روی خاک کشورش میگذاشت..باید میرفت...باز هم فردی قدرتمند بر روی اشتباهاتش سرپوش گذاشته بود...شهاب پارسیان میدانست کارش اشتباه است ولی نمیتوانست دوستش را..کسی که با او پیمان برادری بسته پشت میله های زندان ببیند...گاهی میشود که آدم های بزرگ هم درگیر احساسات خود میشوند..گاهی احساسات فرمانی خلاف قانون میدهند...
و حالا سهیل به سوی آینده ای نامعلوم قدم برمیداشت در حالیکه روحش و چشمانش همیشه سرگردان معشوقش میمانند..او ضعیف بود...چون حتی با دیدن عشقش که مورد تجاوز قرار میگرفت نتوانست از او دفاع کند و فقط به گوشه ای تکیه داد و نظاره گر بود....
به عقب برگشت...با اشک آخرین نگاهش را به خاک کشورش انداخت..از راه قاچاق از کشور خارج میشد و در سرزمینی دیگر زیر حمایت شهاب پارسیان زندگی میکرد...با عشقی که هیچوقت نتوانست به زبان بیاورد...
اشکایی که بی هوا رو گونه هام میریزه...
قلبی که از همه ی خاطره هات لبریزه...
دلــــــــی که میخواد بمونه...تـــــــــــنی که باید بره...
حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتـــــــره...
بیـــــخیال حرفایی که تو دلم جا مونده....
بیــــخیال قلبی که این همه تنها مونده....
آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه...
واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه...
مث تنهایی میمونه با تو همسفر شدن..

romangram.com | @romangram_com